عارض: (1) تجليات جمال ، (2) آنچه پيدا شود در دل از القاء عدو و نفس و هوي ، (3) كشف نور ايمان و فتح ابواب عرفان و رفع حجابها از جمال حقيقت ، (4) چيزي كه عارض شود بر قلوب .
عارعظيم: نقض عهد ، پيمان شكني .
عارف: (1)شناسايي حق به طريق كشف و شهود نه از راه عقل و استدلال ، به مدد وجدان و حال و نه به طريق قيل و قال ، (2) صاحب نظري كه الله ـ تعالي ـ او را بينا گرداند به ذات و صفات و اسماء و افعال خود و معرفت او از ديده بود ، (3) كسي كه خداوند او را به مرتبت شهود و اسماء و صفات خود رسانيده باشد و اين مقام از طريق حال و مكاشفه براي او ظاهر شده باشد نه از راه علم و معرفت حال .
عاشق: (1) جويندةحق با وجود دوستي  تمام و جد بليغ، (2)جوينده حق با وجود طلب و جد تمام و غير از محبوب خود كسي را نخواهد و نجويد .
عاقل: در سيرت سلوك ، كسي است كه در بند خواطر رديه دنيا نباشد .
عالم ارواح :عالم امر ، در مقابل عالم اجسام .
عالم امرك عالم ملكوت و عالم غيب در مقابل عالم خلق ، عالمي كه وجودش بدون مدت و ماده است مثل عقول و نفوس .
عالم جبروتك ذات قديم .
عالم خلق: عالمي كه موجود به ماده و مدت باشد مثل افلاك و عناصر و مواليد سه گانه (جماد ، نبات ، حيوان ) عالم " خلق " ، فرع و تابع عالم "امر" است .
عالم خيال: جهان طبيعت .
عالم صغير: انسان .
عالم علوي :عوالم روحاني كه عبارت از : " ملكوت" و "جبروت " است .
عالم غيب: مرتبت احديت .
عالم قدس: عالم اسماء وصفات حق .
عالم كبير: جهان وجود .
عالم لاهوت :عالم سرمدي و مرتبه ذات و احديت .
عالم ملك: عالم محسوس و عالم شهادت .
عالم ملكوت: عالم ارواح و عالم غيب و عالم معني ، عالم باطن در مقابل عالم ملك كه عالم ظاهر است .
عالم ناسوت: عالم شهادت ، دنيا .
عبادت :اجتهاد و كوشش سالك ، غايت تذلل سالك .
عبدالله: بنده اي كه حق تعالي تجلي كرده است بر او به جميع اسماء و اين بالاترين مقام عبوديت است .
عبوديت: خروج بنده از اختيار .
عجب: نظر كردن به نفس و عمل خود و بزرگ ديدن آنها .
عذاب: مهجوري از خدا و صحبت اغيار و هستي سالك .
عذر: معرفت عارف به جهل خود .
عربده: منازعه ربوبيت باربوبيت .
عرش: محل استقرار اسماء مقيد الهي .
عرفان: شناسايي حق .
عزلت: گوشه نشيني و بيرون آمدن از آميزش با خلايق به انقطاع از علاقه ها و موانع .
عزم: بناي حال و تحقيق قصد عبادات و رياضات  .
عساكر رحماني: قوتهاي روحاني در مقابل قوتهاي ظلماني كه عساكر شيطانند .
عشرت: لذت انس و سرور با حق تعالي و شعور و آگاهي از لذت .
عشق: محبت مفرط ، عشق افراط در محبت و " هيمان" افراط در عشق است . عشق آتشي در دلها است كه هر چيز از محبوب را مي سوزاند .
عشوه: تجلي جمال حق كه در مظاهر وصور آثار به اظهار رسد .
عصا: دليل و مقدمات نظري .
عطا: چيزي كه از ناحيه حق بر بندگان فايض شود .
عطش: غلبة ولع به آرزوي خود و لقاء محبوب . عطش سه درجه دارد : (1) عطش مريد به سوي شاهدي كه او را سيراب كند ، (2) عطش سالك براي قطع صفتي نفساني كه او را از توجه به خدا محجوب كرده است ، (3) عطش سالك به برداشته شدن حجاب .
عفت: ترك شهوات و حد فاصل ميان فجور و خمود .
عقاب: عقل اول ، طبيعت كليه .
عقل: آلت تدبير ميان خير و شر و نيك و بد .
آنچه بوسيلة آن بندگي خداوند رحمان بجا آورده شود و بهشت كسب گردد . عقل دو قسم است : عقل معاش ، عقل معاد ، عقل معاش در سر و عقل معاد در دل است .
عقل اول: (1) مرتبه وحدت (2 ) نور محمدي ، (3) اصل و حقيقت انسان .
علائق: اسبابي كه طالبان بدان تعلق كنند و از مراد باز مانند .
علف: شهوات و آرزوهاي نفساني وهر چه نفس را در آن حظي باشد .
علم: نوري است از مشكلات و چراغداران نبوت در دل بنده مومن كه بوسيلة آن به خداي راه يابد .
علم اليقين: علمي كه با برهان و اقامه دليل حاصل مي شود ( عين اليقين به حكم بيان است و حق اليقين با نعت و وصف عيان )
علم شريعت و علم طريقت: علم شريعت ، علم ظاهر و علم طريقت ، علم باطن است .
علم لدني: علمي كه بنده از خدا آموزد بدون واسطه ملك و يا پيغامبري ، علم لدني سه قسم است : وحي ، الهام ، فراست .
علوم احوال: علوم معرفتها از راه كشف كه علوم صوفيان است .
عمارت: توجه به عالم مادي .
عناصر اربعه: چهار عنصر به چهار نفس تشبيه شده است : آتش : نفس اماره ، باد : نفس لوامه ، آب : نفس مهلمه ، خاك ،  نفس مطمئنه .
عنايت: توجه حضرت احديت به سالك و عارف كامل .
عنقا: انسان كامل .
عوالم اربعه: عوالم اربعه عبارتند از : ( 1 ) عالم لاهوت ، ( 2 ) عالم ملكوت ، ( 3 ) عالم جبروت ، ( 4 ) عالم ملك ناسوت .
عود: تمام و كمال شوق و شيفتگي در طور روحي .
عهد: از مقامات صديقان .
عيد: ( 1 ) چيزي كه عايد شود بر قلب از تجلي جمال ، يا وقت تجلي . به هر روش كه باشد خواه جلالي و خواه جمالي ، ( 2 ) مقام جمع ، ( 3 ) چيزي كه عودت مي كند بر دل از تجليات ، چيزي كه عايد بر قلب مي شود از راه جمال يا جلال خداوند .
عيسي: عشق . " مسيحانفس " به معني مرشد كامل .
عيش: دوام حضور با فراغت تمام .
ـ كنايه از لذت انس با حق و شعور و آگاهي از آن لذت .
عين قلب يقين و رؤيت انوار صفات .
عين اليقين: يقيني كه از راه كشف و مشاهده به دست مي آيد .

 

 

 

 

غارت: جذبه الهي كه پيوسته به دل سالك مي رسد بدون واسطه سلوك و مجاهدت .
غاشيه: حجاب دل .
غافل: كسي كه حقايق را در نيافته و تصور مي كند كه دريافته است .
غاليه: نسيم عنايت الهي كه از مهب ( محل وزيدن ) رحمت و شعور رأفت به مشام مشتاقان لقا رسد .
غبار: حجاب آرزوي نفس و مقتضيات هوي و هوس كه پيش راه سالك آيد .
غبغب: لذات علم در صورت مشاهدات .
غراب: رمزي از سياهي و دوري و كنايه از جسم كلي است كه در غايت دوري از عالم قدس و حضرت احديت است .
غرام: استهلاك در محبوب .
غرامت: طعامي كه اهل الله در رجعت بعد از غيبت ، براي اهل خانقاه به عنوان حق القدوم مي آورند .
غرب: عالم اجسام و بدن .
غربا: اهل عرفان كه در ميان اهل دنيا غريب اند . شيخ خرقاني " غربا " را چهار صد تن دانسته اند كه به جز خداي هيچ ندارند .
غربت: غربت تنهايي و تفريد ، دور افتادن دل و جان از حريم منزل جانان و مفارقت از عالم قدس و انس گرفتن به مشتهيات نفس .
غرق: محو شدن در ذات كه نه خبر از ذات باشد و نه از صفات ، كسي كه از مقام " تفرد " ( تنها بودن ) گذشته و مستغرق در مرتبه " جمع " شده باشد .
غرقه: سالكي كه از چاه طبيعت بر آمده و عرصه وجود را گرفته باشد .
غريب: كسي كه به سبب آشنايي با حق با خلق نا آشناست .
غزال: تجليات جمالي و پير جذبه و معشوق ، غزال رعنا = محبوب لم يزلي .
غسل: شستشوي باطن از آلودگي غير خدا .
غشاء و غشاوه: ـ پرده و پوشش و برداشتن پرده و حجاب به وسيله تصفيه باطن .
ـ زنگاري كه آينه دل را مي پو شاند .
غفلت: غافل بودن دل از حقيقت .
غلبات: حالت شدت سكر .
غلبه: حالتي كه در آن حالت ، بنده نتواند ملاحظه سبب كند و نه مراعات ادب ، و مغلوب گردد .
غليان: دردي كه در سر نزول كند و ظاهر و باطن را مشغول كند .
غم: بند اهتمام طلب معشوق .
غمخوار: صفت رحيمي حق نسبت به سالك .
غمزه: ـ فيض و جذبه باطن كه نسبت به سالك واقع شود .
ـ بستن و باز كردن چشم كه بستن كنايه از عدم التفات و گشادن ، اشاره به دل نوازي است و آثار اين دو حالت موجب خوف و رجاء است و نيز غمزه اشاره به استغنا و عدم التفات .
غمكده: مقام مستوري .
غمگسار: صفت رحمانيت حق تعالي كه شامل همه مخلوق است .
غنا: غناي دل و نفس ، و غناي به حق .
غنچه: پرده صفات دل .
غواصي: سلوك سالك به معاونت مرشد كامل در آفاق و انفس .
غوث: به قطب مي گويند كه پناهگاه مردم و از اولياء خداست .
غيب: مقام جمع كه جمع الجمع را غيب الغيوب گويند .
غيبت: مقام دوئيت و مقام كثرت . و نيز غيبت ، غيبت دل است از مشاهده خلق به حضور و مشاهده حق كه به سبب استيلاي حقيقت حتي از نفس خود هم غايب مي شود .
غيب مكنون: ( غيب مفطون ) ذات و كنه ذات .
غيرت: حميت صوفي در دعوي عشق حق كه نمي خواهد كسي كه به حق نزديكتر از او باشد .
غينك حجابي كه به استغفار از ميان برود و " رين " حجابي ميان دل و ايمان به حق . پس حجاب رقيق را
" غين " و حجاب ستر را " رين " گويند .

 

 

 

 

فاخته: نفس كلي كه قلب عالم است و لوح محفوظ و كتاب مبين از معاني ديگر آنست .
فتح: ( 1 ) گشادن شهرستان بشريت با سپاه حقيقت ( 2 ) آنچه گشوده شود بر عبد از مقام قلب و ظهور صفاي آن و كمالات آن در موقع طي منازل و عبور از منازل نفس . فتح دو قسم است : در نفس كه عطا كننده علم است و فتح در روح كه عطا كننده معرفت است .
فتح قريب: ظهور به كمالات روحي و قلبي بعد از عبور از منازل نفس .
فتح مبين: ظهور به مقام ولايت و تجليات انوار اسماء الهي .
فترت شكستگي و ضعف و سستي و خاموشي آتش سوزاني است كه در آغاز حال در سالك وجود داشته است
فتنه: جوش و خروش سالكان در جنب جبروت و صفات جمال حق .
فتوت: ايثار ، كه ديگري را بر نفس مقدم داشتن و برتري دادن .
فتوح: واردات و مكاشفات و معارف .
ظهور: به كمالات غيبي
فجر: طلوع صبح تجلي .
فرار گريختن از هر چيزي كه بنده را از اطاعت حق بازدارد و فرار از غير حق .
فراست: كشف يقين است و آگاهي بر صورت غيب كه گاهي از جانب خداست .
واردات بر قلب سه است : وحي ـ الهام ـ فراست .
فراق: غيبت از مقام وحدت .
فرج: بيرون آمدن سالك از قيود بشريت .
فرح: لذت قلبي از قرب به محبوب .
فرعون: نفس و هستي و انانيت .
فرق: سالك وجود و موجود را تفاوت نهد و بر حسب بشريت در سيل عبوديت سير كند .
ـ صفت حيات الهي
فرقان: علم تفضيلي الهي كه فارق ميان حق و باطل است .
فرقت: احتجاب و پوشيدگي از حق به سبب خلق . فروختن ترك تدبير و اجتهاد با خداي عزوجل
فرورفتن: استغراق سالك در ملاحظة آثار و افعال و صفات الهي .
فرياد: ذكر آشكارا .
فريب: استدراج و مكر الهي .
فصل: از دست رفتن چيزي كه از محبوب مورد رجاء و اميد است .
فصل الوصل: بازگشتن بعد از رفتن و عروج بعد از نزول .
فطور: تميز خلق از حق بوسيلة يقين و توابع يقين .
فغان: ظاهر كردن احوال درون .
فقر: (1) فقر حقيقي عدم تملك است يعني فقير را هيچ نباشد كه به خود اضافت كند تا حدي كه از خود فاني شود ، (2 ) نيازمندي به حق (3) فقر ، فناي درخداست چنانكه مرحلة هفتم سلوك را هم "فقر و فنا " ناميده اند .
فقرا: كساني كه در طلب فضل و رضوان الهي ترك همه چيز دنيا كنند .
فقيري: عدم اختياري كه علم و عمل از او مسلوب شده باشد .
فكر: انديشه كردن در آيات خدا .
فلاح: خلاصي سالك از ظلمات تعلقات و كثرات .
فنا: فاني شدن بنده در خدا .
فؤاد: دلهاي منور و نوراني .
فوت :پنهان شدن حقيقت از مخلوق .
فهم: آلت دريافتن .
فيض: القاي امري در قلب به طريق الهام .
فيض واسطه: انسان كامل كه واسطه ميان خلق و حق است .

 

 

 

 

قاب قوسين: مقام قرب الهي .
قادح: مانند "خاطر" است اما "خاطر" براي شاهدان است و "قادح" براي غايبان .
قامت: سزاواري پرستش كه هيچكس را جز حق ـ تعالي ـ اين سزاواري نيست .
قبض: گرفتگي و قبض دل است در مقابل "بساط" كه گشادگي است در حال كشف و هر دو از جانب حق است .
قبض و بسط: "قبض" انقباض دل و "بسط" گشادگي  است . "قبض" آن حالتي است از سالك كه ازادني به اعلي ترقي نتواند كرد يا مي كند اما ذوق و لذت آن نمي يابد و هيچ بلايي بر صوفي بالاتر از فيض نيست و "بسط" خلاف قبض است .
قبله: محل توجه دل ، و قبله حقيقي وجه حق و جمال مطلق است .
قبيح: آنچه مخالف امر خداست .
قد: استقامت توجه به عالم وحدت .
قد استوار: استيلاي الهي كه عروه الوثقي است .
قدح: وقت وهنگام تجلي ، استعداد فيضهاي الهي .
قدم: توجه و كشش حق .
قد و قامت :امتداد حضرت و درگاه الهيات .
قديم: صفت ذات خداست كه وجود او قبل از همه هستي هايت .
قرار: از بين رفتگي سر گرداني از حقيقت حال .
قرب :از بين رفتن حائل ميان بنده و خداوند .
قسوت: ذلت و خواري در سلوك .
قشر: علم ظاهر كه باطن را از فساد نگاه دارد .
قطار: متابعت از هادي و مرشد .
قطب :ـ انسان كامل كه دل هاي مريدان و سالكان به دور دل او مي چرخند قطب را به اعتبار آنكه دردمندان به او پناه مي برند " غوث " مي گويند .
ـ قطب از اولياء خداست كه در عالم وجود مانند روح است در بدن .
قطب القطاب: حقيقت محمديه ( ص ) . زيرا او قطبي است كه حقايق همه اقطاب به دور او مي گردد .
قطب جنوبي: عالم ملكوت .
قطب شمالي: عالم اجسام .
قفا: صفت احتجاب حق از سالك .
قفس: تن آدمي ، نفس اماره .
قلاش: اهل حال و اهل دل ، لا ابالي ، كسي كه از خود و خلق بيگانه بوده و از هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد گشته است .
قلاشي: معاشرت و انجام دادن اعمال به مقتضاي احوال .
قلب: آنچه را كه حكما نفس مجرد ناطقه مي نامند اهل معرفت " قلب " مي گويند .
قلق :تحريك شوق به از بين رفتن صبر .
قلم: قلم اعلي نزد صوفيه ، عقل اول است .
قلندر: ذاتي كه از نفوش و نقوش بشريت رسته ، كسي كه از دو جهان جدايي گزيده و به نظر خلق ،‌مبالاتي ندارد و سهي در تخريب عادات و رسوم مي كند ، قلندر به دل و جان همه طالب جمال و جلال حق شده .
قلندري: مجرد و رها شدن از هر دو عالم .
قمار: باختن سر در راه محبوب و " قمارخانه " محل اهل دل است و كساني كه ترك كرده اند .
قمع: ريشه كن كردن هواهاي نفساني .
قناعت: رضا دادن به قسمت
قوال: گوينده و خواننده در روش سماع ، كسي كه اشعار صوفيان را در مجالس سماع با آواز و حال مي خواند .
قهر: تأييد حق به فنا كردن مرادها و بازداشتن نفس از آرزوها .
قيام: ايستادن به عبادت و احكام شريعت و طريقت .
قيامت صغري: مؤت ارادي ، كشتن نفس اماره .

 

 

 

 

كاسه: كنايه از جام مي وحدت كه سالك را سرمست گرداند .
كافر: صاحب مقام تفرقه ، كسي كه از "جمع " به " قرق " آمده باشد .
كافر بچه: مؤمن كامل يكرنگي در عالم وحدت كه روي از هر چه غير خداست بر تافته باشد و در سواد نيستي جاي گرفته باشد .
كامل: كسي كه جامع فنا و بقا باشد ، از خود نيست شده و به حق هست گشته . به مرشدان و پيران طريقت گويند .
كاملان: طبقة عليا از اهل الله كه جامع مراتب شريعت و طريقت و حقيقت باشند .
كاهلي: كندي در سير سالك را كاهلي گويند .
كباب: پرورش دل در تجليات ، بي تابي معشوق از هجران عاشق .
كبودي: آميخته شدن محبت به هر چه غير محبت باشد .
كتاب: وجود مطلق ، حقيقت انسان كامل .
كتاب جامع: انسان كامل .
كتاب لوح محفوظ: انسان كامل
كتاب مبين: جهان وجود ، لوح محفوظ .
كثرت: تجلي ذات حق در مظاهر عالم امكان كه به سبب ظاهر كردن اسماء‌و صفات به لباس "كثرت " ديده مي شود .
كثرت در وحدت: مقام جمع است يعني همه چيز (‌كثرت ) با خداوند ( وحدت ) يكي مي شود و همه چيز به او باز مي گردد .
كدورات: تعلقات دنيوي .
كرام الكاتبين: دو فرشته كه موكل انسانند .
كرامت :خارق عادتي كه بر دست ولي يا مرشدي راه دان بدون اراده انجام پذيرد .
كرسي: موضع امر و نهي خداي و ملك و قدرت و تدبير و علم او .
كرشمه: ـ التفات حق به سالك بر وجهي كه موجب جذب دل سالك باشد به جانب حق .
ـ‌ تجلي و جلال خداوند
كسب: تعلق قدرت عبد و اراده او به فعل مقدور .
كشتي: وجود سالك .
كشش و كوشش: كوشش : جد و جهد عاشق براي رسيدن به معشوق . كشش : جذبه و عنايت و توفيق معشوق دربارة عاشق .
كشف: اطلاع بر ماوراء حجاب از معاني غيبي و امور حقيقي .
كعبه: مقام وصلت .
كفر: به معني پوشش ، تاريكي عالم تفرقه ، پوشيدن كثرت در وحدت .
كفران: پوشانيدن نعمت منعم به انكار يا به عملي كه در مخالفت با منعم مانند انكار باشد .
كفر و شرك: توجه از مخلوق به خالق كفر است و توجه از خالق به مخلوق شرك است ولي توجه از خالق به سبب خالقيت نسبت به مخلوق ، توحيد و يگانگي است .
كلال: حيراني ناگهاني در زمان كشف كيرياي حق موجب كلال عارف مي شود .
كلاه فقر: كلاه بزرگان مشايخ طريق .
كلبه حزن: وقت حزن ، دلي كه بر غم هجران معشوق ، محزون است .
 كلمه: روح انساني به اعتبار ظهور آن در نفس رحماني .
كليسا: عالم حيراني و وله .
كليسا وكنشت: كنايه از عالم معني و شهود .
كمان ابرو: عرضه كردن سقوط بر سالك به سبب تقصير و باز گرداندن او به مقصد از راه عنايت .
كمر: علم و حكمت الهي .
كمند زلف :كشش و جذبه كثرت و تعينات وجود .
كنار: دريافت اسرار و دوام مراقبت .
كنز مخفي: هويت احديت كه پوشيده در غيب است .
كنشت: عالم حيراني و عالم يقين .
كنعان: كنايه از جهان معنوي و عالم ملكوت .
كوزه: وقت و حال .
كوه طور: موقف الهي و مقام فنا .
كوه قاف: مقام يكرنگي ، حقيقت انسانيت .
كوه هستي: اشاره به خود بيني .
كوي: مقام عبوديت .
كوي آب و گل: جهان مادي .
كوي خرابات: مقام فناء و بيخودي .
كوي مغان: محل اقامت پير و مرشد و جايگاه درويشان .
كوي ميكده: كوي خرابات .
كيميا: پير كامل كه مي تواند مس قلب سالك را طلا سازد .
كيمياي خواص: خالص كردن قلب از دنيا .
كيمياي سعادت: تهذيب نفس از رذايل و تحليه آن به فضايل .
كيمياي عوام: تبديل متاع آخرت باقي به متاع دنياي فاني .
كيمياي قناعت: قناعت به وجود و ترك ميل .
كين: تسلط صفات قهري بر عاشق .

 

 

 

گام: صفت احاطت حق .
گبر :عارف يكرنگ در وحدت .
گدا: فقير تجليات الهي ، گداي كرشمه يار،‌ گداي فيوضات باقي حق .
گردن: تجليات صفاتي كه در ابتداي سلوك ، مشوق سالك اند .
گرسنه: مشتاق ديدار .
گرگ: كنايه از نفس اماره .
گرمي: حرارت محبت .
گره كردن: تسليم وجود به حكم تقدير و ترك تدبير و اجتهاد به اختيار خود .
گريبان: اسرار الهي .
گفتگوي :عتاب محبت آميز .
گل: نتيجه علم كه در دل پيدا شود .
گلخن: كنايه از تن و زندان نفس و كنايه از دنيا و بلاهاي آن .
گلزار: گشادگي دل سالك در معرفتها .
گلو: صفت كليمي حق .
گم گشتن: مرتبت فنا و بيخودي .
گناه: توجه صوفي به غير حق .
گنج: مقام عبوديت و ذات حق .
گنج پنهان: هويت احديت مكنونه در غيب .
گوش: استعداد قبول گفته الهي .
گوشه ابرو: دقايق و رقايق صفات جمال .
گوهر: معاني و صفات الله ـ روح ، نفس ، حقيقت انسان كامل .
گوهر سخن: اشارات واضح در ماده و غير ماده ، محسوس و معقول .
گوي: مجبوري و مقهوري سالك بر حسب حكم تقدير .
گيسو: طريق طلب به عالم هويت ( هو بودن ، حق ) حبل المتين .

 

 

 

لاابالي :رندي كه بر هرچه پيش آيد و هرچه بگويد بي اعتناست .
لاشيء: لقب دنيا .
لاله: نتيجه معرفتها كه مشاهده كنند . كنايه از چهره گلگون محبوب .
لاهوت: حياتي كه ساري در اشياء است و " ناسوت " محل آن است .
لاهي: غافلي كه حق را در صورتهاي وسايط و روابط باز شناسد .
لايحه: آنچه از نور تجلي ضاهر شود .
لب: ـ عقلي كه منور به نور قدس بود و صافي از قشور اوهام و تخيلات .
ـ اشاره به نفس رحماني .
لباس: لباس تقوي .
لب شكرين: كلام منزل كه به انبياء از طريق ملك مي رسد و به اولياء به وسيله تصفيه باطن .
لب شيرين: (1 ) كلام بي واسطه به شرط ادراك و شعور . مانند حديث قدسي و واردات غيبي ، (2 ) كلام بي واسطه ، كلام معشوق ، لب محبوب .
لب لعل :بطون كلام ، كلام معشوق .
لحظ :توجه دل به امور غيبي .
لذت: آن خوشي كه بر اثر مشاهده جمال محبوب دست مي دهد .
لسان: بيان علم حقايق .
لسان الحق: انسان كامل .
لطف: پرورش دادن معشوق عاشق را به طريق مواسات . آنچه بنده را به طاعت حق نزديك و از معاصي دور كند .
لطيفه: ( 1 ) حقيقت انساني كه لطيفه رباني است ، ( 2 ) امر لطيف و معني خاص كه به لفظ در نيايد .
لعل: دل درويشان .
لغو: آنچه انسان را از حق باز دارد .
لقا: ظهور معشوق ، به طوري كه عاشق را يقين شود كه اوست .
لمه: ( نزديك شدن ) احساسي كه هم شيطان و هم فزشته به دل انسان مي افكند . لمه شيطان تهديد به شر و نااميدي از خير است و لمه فرشته اميدوار كردن انسان به خير و تصديق حق .
لوامع:  ( 1 ) اظهار نور بر دل با بقاء فوايد آن ، ( 2 ) انوار درخشان كه پرتو مي افكند بر اهل بدايات از صاحبان نفسهاي پاك .
لوايح: كنايه از اختلاف احوال ارباب سلوك ومقامات آنها .
لوح محفوظ: نور الهي .
لؤلؤ معظم: انسان كامل .
لهو: چيزي كه انسان را از خدا بازدارد .
ليله القدر: شبي كه سالك را به تجلي خاص مشرف گردانند تا به آن تجلي ، قدر و مرتبت خود را نسبت به محبوب بشناسد و مقام اهل كلام در معرفت .

 

 

 

مار: هستي مالك .
ماه: روي ظهور تجليات در ماده در حالت خواب يا بيخودي .
ماه صيام: مرحله رياضت .
ماهي: عارف كامل مستغرق در درياي معرفت .
مبادي: اموري كه سالك بايد در مبداً سير رعايت كند مانند : روزه و نماز .
مبتدي: كسي كه به قوت عظم و اراده خود در سلوك و طريق اهل الله وارد شده ، كمر خدمت بسته ، آداب شريعت و احكام طريقت را متحمل شده باشد .
مبشرات: رؤياهاي مسلم و صادقانه .
مجاهده: كوشش در بريدن از خواهشهاي نفساني ، براي رسيدن به حق و حقيقت .
مجذوب: عزيزيكه خداوند او را  براي خود برگزيند و پاك گرداند به آب قدس و بدون رنج و زحمت و كسب و طلب به مراتب و مقامات عاليه برسد .
مجرد: كسي كه قطع علائق از متاع و بهره هاي دنيوي كرده باشد و از رذايل اخلاقي پاك ومنزه شده باشد و ترك مال و منال كرده باشد .
مجلس :آنات و اوقات حضور با حق تعالي .
محادثه: خطاب حق با بنده در صورتي از عالم ملك .
محاسبه ( 1 ) صوفي بايد محاسب كردار و پندار خود در حركت بسوي حق باشد و بداند كه حق ، هميشه حساب كار او دارد ، ( 2 ) هر نفس بايد به حساب كارهاي خود برسد و بدو خوب و حق و باطل خود را بشناسد و از هم جدا كند .
محاضره: حضور قلب با حق در فيض بردن از اسماء او .
محب: ( 1 ) ميل به عالم جمال ( 2 ) غليان دل در مقام اشتياق به لقاء محبوب ، ( 3 ) ولايتي كه از معشوق به عاشق رسد اختياري و غير اختياري .
محبوب: به طور مطلق خداوند است وقتي كه او را مستغني از دوستي دادند .
محجوب: كسي كه هنوز حق بر او پوشيده است .
محدث :آنچه در وجود متاًخر است يعني نبوده و پس آمده در مقابل قديم .
محراب :هر مطلوب و مقصودي كه دل مردم بدان متوجه باشد .
محراب ابرو: توجه عاشق به معشوق .
محرم: اهل سلوك و اهل حق .
محفوظ: كسي كه خداوند او را از مخالفت در قول و فعل و ارادت نگاه دارد .
محله: متصف شدن به صفات كمال .
محمل: اوامر تكليفي .
محنت: زحمت و الم كه از معشوق به عاشق رسد ، اختياري و غير اختياري .
محو: ( 1 ) فناي احوال عبد در فعل حق . ( 2 ) دور كردن اوصاف نفوس .
محو ارباب ظاهر: رفع اوصاف عادت و خصال ناپسند و اكتساب اخلاق حميده .
مخاطب اكبر: خداوند متعال
مخلص: كسي كه از شرك پاك و مبرا شود .
مخموري :مرتبه بيخودي .
مدام: (1 ) شراب و مي وحدت كه عارف كامل همواره از آن سر مست است . (2 )محبت فطري و ذاتي و تجليات صفاتي .
مدعي: كسي كه بدون استحقاق ، دعوي ولايت كند يا منكر اولياي حق شود .
مدهوشي :استهلاك ظاهرو باطن در عشق .
مرات الحق :انسان كامل كه مظهر تمام نماي حق است .
مراد: مراد ، عارفي كه به مرتبة‌ شيخ ، مرشد ، پير طريقت رسيده باشد و پس از طي مراحل سير و سلوك
به مرتبه تكميل و ناقصان رسيده است .
مراقبه: (1 ) ضاهر و باطن را از غير حق حفظ كردن و به تمايت وجود متوجه او شدن ، (2 ) محافظت قلب
از كارهاي پست و مراقبت عبادت حق .
مرد مطلق: عارف كامل .
مردن: طرد و راندگي از حضرت حق .
مرشد: كسي كه از مقاماتي از طريقت را طي كرده و به مرتبه ارشاد و تربيت مريدان رسيده باشد .
مرغ :روح آدمي كه مرغان روحاني در جهان روحاني در پروازند .
مرقعه: لباس پيشمينه صوفيان .
مرگ: در اصطلاح عرفا به معني خلع لباس مادي و طرد قيود و علايق دنيوي و توجه به عالم معنوي ، و فنا
در صفات و اسماء ذات الهي است .
مريد: (1 ) كسي كه از اراده خود مجرد و جدا شده و از غير خدا بريده باشد (2 ) مريد و مراد را بر دو
معني اطلاق كنند : يكي مقتدي و مقتدا و ديگر محب و محبوب .
مژه: ، مژگان (1 ) حجاب سالك از رؤيت حق به سبب تقصير در اعمال ، (2 ) اهمال و كوتاهي سالك چه
آشكار و چه پنهان .
مسافر: سالك طريقت كه در تصفيه خود گام بر دارد تا به مقام انسان كامل برسد .
مسالك: راههاي وصول به درجات عاليه .
مسامره: خطاب حق تعالي به عارفان در عالم اسرار وغيب .
مست: (1) اهل جذبه و شكر ، (2 ) سر مستي عارف كامل از باده هستي مطلق و از خود بي خود شدن .
مست خراب: كمال استغراق دل در محبت محبوب و آگاه نبودن از خويش .
مستور: كسي كه حق بر او پوشيده است .
مستوري: تقديس كنه ذات خداوند كه از ادراك همه عالميان مستور است است .
مستي :حالت حيرت در اثر مشاهدة‌جمال دوست كه همه صفات دروني و بروني را فرو مي گيرد و به آن
" سكر اول " مي گويند .
مسجد: مظهر تجلي جمال حق .
مسجد الاقصي: دل و باطن مرشد كامل و اولياي حق .
مسخ: مسخ قلوب مطر و دان درگاه كه با اعراض از درگاه حق مسخ مي شوند .
مشاهده: (1 ) حضور حق ، (2 ) مشاهدة حق به چشم دل بدون شبهه اي كه گويي به چشم سر او را        مي نگرد ، (3 ) ديدن اشياء به دلائل توحيد .
مشتاق: نهايت عشق و شگيفتگي .
مصطبه: خرابات و خانقاه ، خانه و قرار گاه پير طريقت .
مطالعه: توفيقات حق كه شامل عارفان مي شود
مطرب :(1 ) فيض رسانندگان و ترغيب كنندگان ، (2 ) آگاه كننده در طريق (3 ) پير كامل و مرشد مكمل
مطلع: مقام شهود متكلم در وقت تلاوت آيات كلام او كه متجلي است به آن صفت كه تصوير كنندة آن آيه است .
مطلع الفجر: مرتبة انسان .
مطلوب: و جه حق در هر مرتبه و هر طور از اطوار قلبيه .
مظاهر جمال: همه موجودات عالم . معاينه ديدن و مشاهده كردن از روي تحقيق .
معتكف: قطع كنندهة علائق دنيوي . كسي كه از هواهاي نفساني بريده و به مبادي روحاني رو آورده و طريق حقيقت سير به سوي مطلوب مطلق يعني ذات حق را اختيار كرده است .
معراج: عروج و صعود بر آسمان ها كه ويژه حضرت رسول اكرم r بود .
معرفت : (1 ) شناختن خداوند در صورت تمام مخلوقاتش (2 ) علمي كه مسبوق به فكر باشد و قابل شك نباشد (3 ) حيات دل به وجود حق و اعراض از غير حق .
معشوق: حق تعالي از آن جهت كه فقط اوست كه مستحق عشق و دوستي است از هر جهت .
معصيت: مخالفت ورزيدن با امر حق از روي قصد .
معلم اول :آدم ابوالبشر u
مغ :آتش پرست ـ كافر مطلق ـ عاسق حق .
مغبچه: سالك مجذوب .
مغرب: كنايه از " جسم " و مشرق كنايه از جان
مغرب شمس: ـ پوشيده شدن حق تعالي در تعينات .
ـ مخفي شدن روح در جسد .
مغز: كنايه از حقيقت .
مغني :فيض رساننده .
مفرد: كسي كه در راه خدا دانا و بينا گردد و از مردم دوري گزيند .
مفيض: اسمي از اسماء حضرت رسول (ص ) زيرا  واسطة فيض خداست .
مقام: منزلت و مرتبتي كه بنده ، به واسطة آداب خاصي بدان رسد و از طريق تحمل سختي و مشقت ، بدان نايل آيد .
گويند راه خدا بر سه قسم است : مقام ، حال ، تمكين .
مقت: " مقت " و " مقت كبير " عبارت از نقض عهد با خداست .
مقربات: اعمال . عبادات اعم از واجب و مستحب .
مكاشفه: (1 ) حضوري كه در بيان نگنجد ، (2 ) رسيدن به آن سوي حجاب ها و ديدن تجلي صفات الهي
مكتومان: ( مكتومون ) : جماعتي از اولياء كه چهارهزار تن اند و يكديگر را نشناسند و جمال حال خود ندانند و از خلق خلق مستور باشند .
مكر: (1 ) رسيدن مكروه و ناپسند به انسان از جهتي كه بدان آگاه نيست (2 ) غرور (فريب ) دادن معشوق به عاشق ، گاه به طريق لطف و موافقت و گاه به طرق قهر و مخالفت .
ملاحت: بي نهايتي كمالات الهي كه هيچ كس به نهايت آن نرسد .
ملازمت: ذكر و ياد خدا و بيرون آمدن از ذكر غير حق .
ملال: فتوري كه از اكثرت پرداختن به چيزي عارض شود .
ملامت: ملامت را ترك سلامت گفته اند ، يعني صوفي كارهايي بكند كه مردم او را سرزنش و ملامت كنند و نترسد .
ملامنيه: جماعتي از صوفيان كه در رعايت اخلاص و صدق ، نهايت كوشش مذبول مي كنند و در مخفي داشتن عبادت ها و خيرالت و انجام اعمال نيك مبالغه مي كنند اما در ظاهر طوري رفتار مي كنند كه مردم آن ها را ملامت كنند تا تقرب آن ها به حق زيادت گيرد . ملك عالم محسوسات و عالم شهادت در مقابل عالم غيب ( عالم الغيب و الشهاده ).
ملكوت: عالم ارواح و عالم غيب و عالم معني عالم صفات به طور مطلق .
گفته اند اشياء سه قسم اند : (1 ) ظاهر كه " ملك " نام دارد ، (2 ) باطن كه " ملكوت " ناميده شده است ، (3 ) حد فاصل آن ها كه " جبروت " است .
مناره: شهوت و اسم و رسم و ناموس و خويشتن  نمائي .
منامات: آن چه اهل خلوت در خواب ببينند در مقابل " واقعه " و " مكاشفه " كه در بيداري است .
منبره: نه پايه عرش .
منجا: خلاص يافتن دل از محل آفت .
منزل جان: مقام الهي و مرتبت فناي در معشوق .
منزل قرب: مقام لاهوت .
مواجيد: احوالي كه صوفيان را در حال سماع پيدا مي شود و مربوط به تجلي جمالي است .
موت: از بين بردن صفات نادرست بشريت و بر كندن هواي نفس .
موت ابيض: گرسنگي كه باعث روشني باطن و رو سپيدي صورت دل است .
موت احمر: مخالف با نفس .
موت اختياري: سركوبي هواي نفساني و رو گرداندن از لذات كه سبب معرفت است .
موت اخضر: ترك تجمل و تكبر و لباس كهنه پوشيدن و قناعت .
موت اسود: تحمل اذيت خلق .
موت عاشق: موت عاشق در فراق معشوق است كه سخت تر از موت ظاهري است .
موت معنوي: رسيدن بنده به مقامي كه اوصاف او از او منقطع شود و در جمع حالات ، حق قائم مقام او مي گردد .
موج: تجليات وجود مطلق . عالم و آدم همه امواج وجود مطلق اند .
مودت: از مراتب محبت است و آن هيجان قلب است و اتصاف آن به هوي .
موسي: جان و عقل و دين .
مؤمن :صاحب مقام جمع و وحدت .
مونس آباد قدس: عالم لاهوت
موي :ظاهر هويت و ربوبيت حق .
موي ميان: دقت نظر سالك بر قطع حجاب ها ز خود و غير .
مهبط وحي: قلب حضرت رسول (ص )
مهر: ميل و محبت به اصل خود با وجود علم و آگاهي يافتن مقصد .
مهربان: صفت ربوبيت .
مهره گلگون: تجليات حق در غير ماده .
مهلكات: رذايل اخلاقي .
مي: (1 ) غلبات عشق ، (2 ) ذوقي كه در اثر ياد حق در دل صوفي پيدا شود .
ميان :مانعي كه ميان طالب و مطلوب مانده باشد پس از سير در راه حق و رسيدن به مقام . سابقه ميان طالب و مطلوب .
ميان باريك: حجاب وجود سالك وقتي كه حجاب ديگر نماينده باشد .
مي پرستي: اسغراق و حيرت سالك در تجليات الهي ،‌ خواه جمالي باشد و خواه جلالي .
ميثاق: پيماني كه در ازل بين خداي ـ تعالي ـ و بندگانش منعقد شده .
ميخانه :(1 ) عالم لاهوت ، ( 2) باطن عارف كامل ،‌ ( 3 ) مجمع و خانقاه صوفيان كه گرفتار عشق محبوب حقيقي اند و از باده حقيقت سرمست .
ميدان: ( 1 ) مقام شهود معشوق ، (2 ) مقام لاهوت ،‌(3 ) مقام شهرت و تعين .
مير مجلس: ساقي ميخانه ،‌ رند خرابات .
ميزان: دين ، قواعد و احكام شريعت و طريقت .
مي صافي: تجلي صفاتي كه آينه دل را از تيرگي هاي صوركثرت ها ، صاف گرداند .
مي عشق: حالت جذبه و شيقتگي تجليات رباني .
ميكده: (1 ) قلب عارف كامل و اصل ، (2 ) خرابات ، محل انس دوستان ، (3 ) مقام مناجات ، (4 ) باطن پيران كامل و قرارگاه مرشدان .
مي كهنه: قلب عارف كامل و اصل .
ميل: رجوع به اصل خود ، بدون شعور و آگاهي از اصل و مقصد .
مي لعل: پيام معشوق و ذوق محبت .
مي مغانه: تجليات رباني و انفاس قدسي مرشد كامل .
مينا: دل عارف و واسطة عاشق و معشوق .

 

 

 

ن ( ن والقلم ) " ن " عبارت از علم خداي متعادل در حضرت احديت .
ناتواني: بي قدرتي و دست نارسيدن به هرچه مراد و مقصود باشد .
ناز: قوت دادن معشوق به عاشق در عشق .
ناسوت: عال اجسام و جهان سفلي (درمقابل لاهوت )
ناقص: موجودات ممكن الوجود در مقام وجود تام .
ناقوس :(1) يادكردن و ذكر مقام " تفرقه " (2) ناقوس انتباه و آگاهي است كه آدمي را به سوي توبه و انابه و زهد دعوت كند و جذبه حق است كه از حق خبر دهد و از نفس خلاص كتد . هر چه مردم را از غفلت بيدار و از مستي عطلت هشيار سازد ، جذبه حق است .
ناله: مناجات .
ناله: زار حنين محبت .
نالة زير: آئين محبت
نام: طلب شهرت و جاه و هوس و نيك نامي و نامداري .
نامرادي انصراف و انحراف دل از جانب حظوظ نفساني به طرف لذات روحاني .
ناموس: شرع الهي و اسلام . ناموس اكبر : جبرئيل . اصحاب نواميس : صاحبان اديادن و متشرعان .
ناي: پيغام محبوب .
نبوت: اخبار از حقايق الهي يعني از معرفت ذات و اسماء و صفات و احكام او .
نجبا: گفته اند كه چهل تن اند از رجال قيد كه امور بندگان و اصلاح كار و حال عباد و تحمل گرفتاري هاي خلق بر عهده آن هاست و گفته اند هفت تن اند .
نجوي: مخفي بودن آفات از اطلاع غير .
ندا: خواندن به كاري لازم و مهم . خواجه عبدالله انصاري گويد : ندا بر دو قسم است : نداي كرامت ( كه اهل خصوص راست ) و نداي علامت ( كه عامه مردم راست ) " نداي علامت " ترساندن و بر حذر داشتن و " نداي كرامت " بشارت و شرف دادن .
نرگس: نتيجه علم كه در دل پيدا شود از طرب و فرح و مزيد عمل .
نزديكي: شعور به معارف اسماء و صفات به افعال الهي .
نسيان: فراموشي ذكر خدا كه براي عرفان از گناهان كبيره است .
نسيم: باد آورد عنايت .
نشستن :سكينه و سكوت و و اطمينان دل از اقمار متفرقه و خواطر مشوش در طريق سير الي الله و مع الله .
نشو: ترقي .
نصر: نصرت دل بر سپاه نفس .
نصيب: هر چه خواست نفس و مطابق تمايلات او باشد .
نظر: (1) نگاه ، (2) نگاه توأم با بينش و ذوق ، (3) نگاه با توجه و خواست قلبي ، (4) توجه خواست حق به سالك طريق ، (5) نظر بازي كه به دو معني است : نگاه به زيبا رويان كه آينة جمال حق اند و ديگر رد و بدل كردن نظر ميان عاشق و معشوق .
نغمه: امتداد نفس رحماني و استمرار فيض وجودي كه جميع ذرات كائنات از آن نغمه به رقص آمده اند .
نفخ روح: نفس رحماني و گاه منظورعلم است .
نفس: پرهيزكاري دل بهوسيله خواسته هاي غيبي كه ازدرگاه حق نازل مي شود .
نفس: روح انسان را به تعلق به بدن و مدبريت آن براي بدن ، نفس مي گويند نفس 6 قسم است : لوامه ، ملهمه ، مطمئنه ، اماره ، راضيه ، مرضيه .
نفس الامر: عقل اول، از آن جهت كه مظهر علم الهي است .
نفس اماره: روح انساني به اعتبار غلبه حيوانيت ، نفس اماره مي گويند كه صاحب خود را همواره به كارهاي بد امر مي كند .
نفس عليا: اسرافيل كه صاحب صور و كار او نفخ و دميدن روح در جسد هاست .
نفس لوامه: روح انسان را از جهت درخشندگي نور قلب از غيب ، براي ادراك كمال و فساد ، نفس لوامه مي گويند .
نفس مطمئنه: اين نفس ، تهيه كننده هواي نفساني و لذات فاني دنياست و راضي است به آنچه خدا خواهد .
نفس ناطقه: قوه مميزه انسان و عقل را مي گويند و از نظر اهل دل ، نفس ناطقه ، دل است .
نفي: منظور از نفي صفت بشريت است و نفي اختيار بنده با اثبات اختيار حق .
نقاب: مانعي كه عشق را از معشوق باز دارد .
 نقبا: ( جمع نقيب ،‌ مهتران و بزرگان قوم ) كساني كه بر ضماير مردم آگاهي دارند و تعداد آنها را 12 تا 300 تن دانسته اند .
نقطه: وحدت حقيقي و مدار همه كثرتها و تعينات .
نقل: كشف معني و اسرار .
نگار: حق تعالي و نيز شيخ كامل را گويند از آن نظر كه مظهر صفات خداي متعال است .
نما: عزت يافتن از پرورش ربوبيت .
نماز: توجه باطن به خدا و ملازمت در حضور و اقبال به سوي حق و رو گرداندن از غير خدا و دوام مكاشفه با حق و مقام راز و نياز .
نوال: چيزي كه خلعتهاي رضا را به اهل قرب مي رساند .
نور: (1) اسمي از اسماء خدا و منظور از نور دلهاي عارفان است به توحيد حق و درخشندگي اسرار محبان ، (2) وجود ، نور و عدم ، ظلمت است .
نور الانوار: ذات حق .
نورو:ز مقام تفرقه .
ني: (1 ) پيغام محبوب در حجاب رقيق ، (2 ) اشارت به حق تعالي ، در باطن ني انسان نافذ مي شود و
آن نه سوراخ او اشارت است به مراتب قلب و آن : صدر و فؤاد و روح و جان و خلد و مهجه و حساسه و شغاف و ضمير است .
نياز: اظهار تذلل و افتقار از جانب عاشق در مقابله استغناو بي نيازي معشوق .
نيستان: جهان اصل .
نيستي: خود را در راه دوست از دست دادن .
نيل: دوستي حق ـ تعالي ـ با وجود طلب و جد تمام .
نيم مستي: آگاهي از استغراق و نظر داشتن بر استغراق خود .

 

 

 

واحديت: (1 ) مقام جمع الجمع كه جميع اشياء و اسماء و صفات در آن مستهلك اند (2 ) اعتبار ذات خداوند از آن رو كه پيدايي همة اسماء از اوست و واحد بودن اسماء به ذات اوست و تعداد اسماء به صفات او .
واجد: كسي كه از خودي خود به كلي خالي شده باشد و چون خدا را يافته باشد از غير خدا چشم بپوشد .
وادي: مراحل طريقت كه سالك بايد زير نظر پير طي كند .
وادي ايمن: طريق طريق تصفيه دل كه پذيرندة تجلي الهي است .
وارد: آنچه وارد بر دل عبد مي شود بدون عمد و سخني كه مي فهمئد بدون " صوت " . " وارد " گاهي سرور است ،گاهي غم ،‌ گاهي قبض است و گاهي بسط .
واصلان: مقربان و سابقان ، و دو دسته اند دسته اي پس از وصول و فنا ، خداوند آنان را براي ارشاد خلق باز مي گرداند كه آنان مشايخ اند و عده ديگر كه به خلق رجوع ندارد و آنان مخد و مانند .
و اصليه: كساني كه مي گويند به خدا متصل شده ايم .
واقعك معنايي كه در دل پديدار مي شود و بقا دارد بر خلاف " خاطر كه بقا ندارد .
واقعه: (1 ) رويائ و خواب ، (2 ) آنچه فرود آيد به دل از عالم غيب .
واقفان: كساني كه در طري متوقف شوند و ارتقاء نيابند .
واله: سرگردان و متحير در بحر وحدت و شيفته مقام وحدت ، علامت كمال عاشق واله شدن است كه زبان و بيان از آن قاصر باشد .
وام: مقادير بي اختياري .
واو: وجه مطلق حق .
وتر: كنايه از ذات حق سقوط همة اعتبارات در برابر اوست .
وجد: واردي است از حق بر دل صوفي كه به ظاهر و باطن او به حالات غم يا شادي تغيير دهد و گفته اند : وجد ، اضطراب دل از ترس فراق است .
وجد و فقدان و خوف: حالاتي كه در دل پديد آيد بعد از مفارقت ، و باعث طلب باشد به اهتمام تمام و متأسف از مفارقت .
وجود: وجدان ذات حق و فقدان عبد به زوال اوصاف بشريت .
وجه: كشف ايمان و يقين به صورتي كه هر جابنگري وجه و صورت خداست .
وحدت: يكتايي و يكي بودن وجود حق و " وحدت وجود " يعني " وجود " واحد حقيقي است و وجود اشياء عبارت از تجلي حق به صورت اشياء است .
وحدت در كثرت: عالم غيب و شهادت وجودي واحد است كه به حسب مراتب تجلي به صورت كثرات نمايان شده و در هر مظهري به ظهوري خاص ، ظاهر گشته است .
وحدت وجود:  وجود ، واحد حقيقي است و وجود اشياء عبارت از تجلي حق به صورت اشياء است .
وحشت: مقام تنهايي و نداشتن انس است .
وحي: كلام الهي كه بر دل رسول او نازل شده است ، بعضي به وسيلة جيرئيل و بعضي بدون واسطه .
ود: ثبات در حب يا عشق ياهوي را " ود " گويند .
ورع: احتراز از هر چيزي كه در آن شائبه انحرافشرعي يا شبهة ضرر معنوي باشد . ورع متضمن قناعت است .
ورقاء: (1 ) نفس كليه كه قلب عالم و لوح محفوظ است . (2 ) نفس ناطقه .
وسائط: اسبابي كه بين خدا و بنده از اسباب آخرت است . وسائط بر سه قسمند : مواصلات ، متصلات ، منفصلات .
وسوسه: (1 ) القاي شيطان ، خواطر نفساني جسماني خواه عقلي خواه شرعي ، خواه حسي ، ( 2 ) آنچه بنده را از خداي دور گرداند .
وسيلت: " وسيلت " نزديكي به حق است و نزديكي سبب پيوستگي و نجات .
وصال: (1 ) مقام وحدت با خدا در غم و شادي (2 ) رسيدن به مقام وحدت حقيقي با ترك من و ماي اعتباري
وصال و وصل: متصل شدن به حق به طوري كه جز حق نبيند و نفس را از خود به طوري غايب گرداند كه ديگر از كس خبر ندارد .
وصل: فناي عبد از اوصاف حق .
وصل فصل ظهور: وحدت در كثرت .
وصل وصل: بازگشت بعد از رفتن و عروج بعد از نزول .
وصول: كنايه از نهايت قرب خدا .
وطن: استقرار بنده در حال و مقامي خاص . جايي كه حال عبد بدان منتهي شود .
وطنات: آنچه از معاني اندر سر متوطن باشد .
وفا: (1 ) عنايت ازلي بي واسطه عمل خير و اجتناب از شر ، ( 2 ) بسر بردن دوستي وعهد ، (3 ) انجام اعمالي كه تعهد شده و پيماني كه با حق بسته و جواب " بلي " به " الست بربكم " خداوند ، (4 ) وقوف به امر الهي .
وفاي به عهد: ( عبوديت ) هر نقصي را از خود ديدن و هر كمال را از حضرت حق .
وقت :(1 ) فارغ بودن از گذشته و آينده ، (2 ) حال در زمان حال ، عدم تعلق به گذشته و آينده (3 ) وارداتي كه از طرف خداوند به قلب بندة مؤمن و سالك الهام مي شود و به حكم آن رفتار مي كند . حالي مانند قبض و بسط ، وحشت و انس .
وقفه: توقف بين دو مقام و علت وقفه آن است كه حقوق مقامي را كه از آن بيرون آمده ، ادا نكرده و هنوز مستحق دخول در مقام بالاتر نيست ، بنابر اين بين دو مقام سرگردان است .
وقوف صادق: وقوف و آگاهي بر امر وارد از حق .
وقوف قلبي: حضور حق در پيشگاه حق و قيام بر آن ، به نحوي كه خطور نكند در قلب او غير حق .
ولايت: قيام بنده به حق در مقام فنا از نفس خود . ولي فاني در حق و باقي به حق است .
ولع: ميل شديد پايدار .
وله: سرگشتگي از عشق و افراط در وجد و عشق .
ولي: (1 ) عارف به خدا كه از خلق بريده و به حق رسيده است ، (2 ) رسيده به كمال به درجة حال .
وهم: جهان وهم ، عالم امكان .
ويرانه: عالم ماده و ماديات .

 

 

 

هاتف: (1 ) آواز دهنده اي كه خود او ديده نشود " هاتف غيب " خطاب به حق است كه به دل وارد آيد ، (2 ) دعوت كننده حقيقت كه دردل سالك تجلي كند .
هاجس: (1 ) خاطر رباني كه به خطا نمي رود ، (2 ) القاي نفس .
هادي: از اسماء حق .
هباء: ماده اي كه صور اجسام در او پيدا مي شوند و آن را " عنقا " گفته اند و حكما بدان " هيولا " گفته اند
هجران: (1 ) توجه به غير حق ظاهري و باطني ، (2 ) دوري و جدايي و فراق از محبوب و از مقام وحدت .
هدايت: راهنمايي و ارائه طريق خير و صواب و كمال دوم انسان است پس از كمال اول كه خلق و وجود اوست .
هدف: مقصود و منظور و مطلوب با لذات در سلوك ، چون شناخت مقصد و هدف اولين معرفت براي اهل سلوك است .
هدهد: مرد كامل و راهنماي راه دان .
هديه: نبوت و ولايت و هر نوع برگزيدگي (اجتبا و اصطفا ) .
هشياري :(1 ) صحو ، (2 ) بيرون شدن عاشق از حال مستي غلبه عشق ، (3 ) مقام توحيد ، صحو اول .
هفت اندام: پيكر و اندام كه سالك بايد براي همه ذكر خدا گويند .
هفت سرهنگ: سيارات هفتگانه .
هفت شهر عشق: هفت وادي سير و سلوك : " طلب ، عشق ،‌ معرفت ، استغنا ، توحيد ، حيرت ، فقر و فنا "
هفت وادي: هفت منزل و مقام سير و سلوك ( رك : هفت شهر عشق ) .
هم:: قصد و عقد قلب بر انجام كاري اعم از خوب و بد .
 هم: توجه تام صوفي در طلب الله ( "هم" به معناي "غم " با تفاوت دارد "غم" اندوه گذشته است و " هم " اندوه آينده )
همت: توجه دل با تمام قواي روحاني به جانب حق براي اصول كمال براي خود يا ديگري و به هيچ كس توجه ندارد جز به حق .
همت عالي :حمتي كه جز به حق التفات ندارد و به احوال و مقامات راضي نمي شود و به اسما و صفات نظر ندارد جز به عين ذات خدا .
 هو: كنايه از غيب مطلق و از اسماء ذات .
هوي :اوصاف نفس و ميل نفس به مقتضيات طبع و روي گرداندن از بلندي ها به پستي ها .
هواجس: خواطر نفساني .
هواجم: آنچه وارد بر دل شود بدون تفكر از جانب بنده .
هويت: ذات مطلق خدا .
هياكل: بت ها و آنچه مورد پرستش است و بت خانه نصاري و حقايق وجوديه .
هيبت: مشاهده جلال خدا در قلب .
هيجان: آرزومندي سر به عالم نور غيب .
هيمان: حيرت و بي خودي و محو .
هيولي: باطني كه صورتي در او ظاهر گردد .

 

 

 

يار: (1 ) صفت الهي كه ضروري همة موجودات است و كلمه توحيد بر اين اسم داير است و هيچ اسمي براي سالك موافق تر از اين نيست (2 ) عالم شهود يعني مشاهدة ذات حق .
ياقوت: (1 ) نزد صوفيان " ياقوت احمر " نفسي كلي است ، (2 ) جوهر نفسي كه از صفات امارگي لوامگي و ملهمگي پاك شده باشد و به صفت صفاي عدالت اتصاف يافته باشد .
يقظه: در اصطلاح صوفيان بدين معني است كه خداوند تعلق نفس يعني روح را بر سه قسم قرار دادخه است : يكي آن كه رخشندگي كند نور آن بر جمع اجزاء بدن اعم از ظاهر و باطن كه آن را " يقظه " نامند
ديگر آن كه منقطع شود تابش آن به كلي كه " موت " گويند و سه ديگر آن كه منقطع شود نور آن از ظاهر بدن نه از باطن كه آن را " نوم " گويند .
يقين: (1 ) تصديق به عالم غيب به سبب از بين رفتن شك و گمان ، (2 ) چيزي كه قلب مي بيند نه چشم ، (3 ) مكاشفه ، (4 ) ظهور نور حقيقت درحالت كشف استار ( پوشيده ها ) بشريت به شهادت وجد و ذوق نه به دلالت عقل و نقل ، ( 5 ) سهل بن عبدالله شوشتري گفت : اليقين هوالله ( يقين ، همان خداست ) .
ينابيع الحكمهك ( ينابيع جمع ينبوع به معني چشمه ) ، چشمه هاي دانش ، دل مؤمنان است و جان سالكان و عارفان .
يوسف قدسي: روح شريف انساني كه گرفتار زندان تن است .
يوم: تجلي الهي .