آب :    مراد از آب ، معرفت است
آب آتش افروز  : فيضهاي خداوندي
آب حيات: چشمه اي در ظلمات و تاريكي كه هر كه از آن بنوشد زندگي جاودان مي يابد و در اصطلاح عرفاني : چشمه عشق و محبت . آب حيات را " آب خضر " نيز گفته اند .
آب خرابات :صفا و يكرنگي و تجليات رحماني كه تيرگي هاي درون و برون را مي زدايد .
آب روان :فرح و شادي دل .
آتش شعله :عشق خدا در دل انسان .
آتش امتحان :آتشي كه نمرود براي حضرت ابراهيم ( ع ) افروخت اما به سردي و سلامت مبدل گشت .
آتشكده :دل صوفي سودا زده ، دير مغان عالم عشق .
آداب :قواعد و رسوم شريعت و طريقت .
آداب طريقت: پيش مشايخ دو دست بر هم نهادن ، دائماً با طهارت بودن ، امر معروف و نهي از منكر .
آرزو: ميل به اصل خويش .
آزاد: ( حر ) كسي كه به ياري حق از قيود دنيا و حتي ذات و صفات خود آزاد شده و در ذات و صفات معبود محو گردد .
آزادي: مقام حريت و بي آرزويي ، مقام حيرت .
آستان :اعمال و عبادت زهد و تقوي .
آسمان غيب: انوار و جلوه هاي خداوند .
آشنايي :تعلق و پيوستگي به پروردگار .
آغوش :فاني شدن در صفات حق و دريافت اسرار
آفت :هر چيز كه روندة راه حق را از طي طريق باز دارد .
آفتاب جلال :تابش نور جلال و جبروت خداوند .
آمدن: بازگشت طالب حق از عالم " استغراق " و " سكر "
آن كيفيت خاص در حسن و زيبايي كه قابل وصف نيست و به ذوق ادراك مي شود . ( بندة طلعت آن باش كه " آني " دارد ).
آن لحظه ، حد فاصله گذشته و آينده .
آه :علامت " جمال " عشق كه زبان از بيان قاصر باشد و علامت " كمال " عاشق كه زبان و بيان از آن قاصر باشد .
آيات: مظاهر ذات و اسماء خداوند
آينه :قلب انسان كامل .
آينه جمال :مرتبه ظاهر شدنو تجلي صفات خدايي . 
ابد: بي نهايت آينده ( در مقابل ازل كه بي نهيت آغازين است )
آبدال: مردان خاص خدا كه صفات آن ها به اوصاف حق مبدل شده است گفته اند در هر زمان تعداد آنها
هفت تن يا چهل تن است .
ابدالآباد :امتداد زمان هستي از آغاز تا انجام .
ابر :پرده و حجابي كه مانع رسيدن به شهود حق باشد .
ابرار: جمع بار و بر ، نيكان و بندگان خاص كه در درجاتي ار مراحل سير به سوي حق را پيموده باشند .
ابرو :اهمال و كوتاهي كردن سالك كه موجب سقوط  از درجات شود و سقوط او وي را متوجه حق سازد و در واقع معناي ابر و اشاره و هشدار به رهرو طريق است .
اين الوقت: صوفي فرزند زمان خويش است ، نه در انديشة گذشته و نه در خيال آينده .
اتحاد :وابسته و پيوسته بودن وجود همه مخلوقات به خالق و آفريدگار .
اتصال :پيوستن عاشق (انسان ) به معشوق (خداوند ) پس از فناي عاشق (ازخود ) و بقاي او ( به خداوند ) .
اثبات: اثبات وجود خدا در مقابل " محو " وجود انسان .
اثينيت دو گانه پرستي .
احد :اسم ذات خداوند از آن نظر كه صفات و اسماء خدا يكي است و احد و نه متعدد .
احسان: احسان هم رسيدن به كمال عبوديت خود و پرستش آفريدگار است و هم در مقابل بدي نيكي كردن .
احوال :حالاتي كه بدون اكتساب وارد بر قلب شود از قبيل : فرح ، حزن ، شوق ، قبض ...
اختيار :اختيار كردن آنچه حق پسندد و ترجيح دادن آن بر اختيار خود .
اخلاص :هر كاري را براي خدا انجام دادن و به عمل خالص خود نظر نداشتن .
اخلاق :جمع خلق ، عادت بر عمل بدون نياز به تفكر و انديشه ، دور شدن از رذايل اخلاقي .
ادب: تهذيب و پاك كردن ظاهر و باطن .
ارادت: اقبال و توجه تام صوفي به حق و توجه خاص مريد به پير طريقت .
اراده :ابتداي طريق اهل طريقت . و فاعل آن " مريد " در واقع كسي است كه با ارادة كردن معشوق ديگر از خود اراده اي ندارد .
ارباب: راز همدمان اسرار الهي .
ارباب رخصت: عوام ايمان آورده .
ارباب رسوم: پيروان " شريعت " .
ارباب غرامت: گناهكاران و كساني كه قدم در طريقت ننهاده اند .
ارباب وجد: كساني كه از راه " حال " به مقامات معنوي رسيده اند نه از راه "قال " و تقليد سخن .
ارباب همت: كساني كه همت آنها هميشه خدا خواهي است و جز او نخواهند .
ارغنون :كنايه از زيادي تعلق و محبت .
اركان طريقت: علم ، حلم ، صبر ، رضا ، شكر ، اخلاص .
ازل :آنچه اول ندارد يعني امتداد فيض خداوند .
ازلي :چيزي كه مسبوق به عدم نباشد .
اسارت: گرفتار امور ظاهر بودن كه مانع رسيدن به حقيقت به سبب ظهور صفات بشري كه تيرگي است .
استدراج :معادل " مكر" به كار رفته است و به معناي كارهاي خارق العاده كه از نوع مكر و فريب است و نيز گفته اند پوشيده كردن " شر " در صورت " خير " و در نتيجه " استدراج " دور شدن از رحمت خداست و به عقاب و مكر او نزديك شدن .
استغراق: توجه زياد به يكتايي حق و غوطه ور شدن در درياي توحيد و خود را فراموش كردن .
استغفار: پوزش خواستن از اظهار هستي در برابر هست مطلق يعني خداوند.
استغنا :بي نيازي و قطع علايق از مال و جاه
استقامت: ايستادگي در اداي طاعات و بندگيها و خودداري از گناهان .
استواري: تسلط و غلبه اسرار الهي بر محبت سالك .
اسراف :هر چيز كه نفس از آن لذت ببرد حتي اگر ذره اي باشد .
اسفار :( جمع سفر ) عارف را چهار سفر است : 1 ـ از خلق به حق 2 ـ به حق در حق 3 ـ از حق به خلق 4 ـ به حق در خلق
اسلام :اعمال و متابعت .
اسم: اسمهاي خداوند سه دسته اند : 1 ـ اسامي ذات مانند " الله و رب " 2 ـ اسامي صفات مانند : " كريم" و " قادر" 3 ـ اسامي افعال مانند " مجيب " و "تواب "
اسم اعظم: بزرگ ترين نام خداوند كه نزد بندگان شناخته نيست .
اشارت :خبردادن از مراد بدون لفظ و عبارت .
اشراف :آگاهي از درون ديگران بدون وسايط عادي
اصحاب فتوح :متوكلان به خداوند .
اصطناع :مهذب و پاك گردانيدن بنده از جانب خداوند با زوال لذات او از دنيا .
اطوار: دل جلوه ها و مظاهر دل .
اعتصام: پناه بردن به لطف خداوند براي حفظ و دوري از گناه .
اعتكاف: گوشه نشيني به عبادت ( در مسجد و عبادتگاه ) و خالي كردن دل از آلودگيها .
اعيان ثابته :صورتهاي اسماء الهي كه صور معقوله در علم حق اند .
افتادگي: احساس عدم قدرت از اداي بندگي كه شايسته خداوند است .
افعال قلوب: آنچه كار دل است نظير داشتن يقين و توكل و صدق و شكر و خوف و رجاء
افق اعلي: نهايت مقام روح و درگاه معبود .
افق مبين :نهايت مقام دل .
اكسير: انسان كامل ، نظر يا نفس مرشد كامل .
اكمل :كسي كه اسماء و صفات الهي در او بيشتر جمع شده باشد .
الفت :از مراتب محبت .
القاآت: از " واردات " است به دل عارف از عالم غيب .
الف قد: ولي كامل مكمل .
الوان :رنگهاي خرقه . صوفيان به حسب مقتضيات رنگ خرقه را دگرگون مي كنند .
الهام: آنچه به دل برسد بدون اكتساب .
ام الكتاب :به عقل اول گفته اند و قلم اعلي .
امام اعظم :حضرت محمد (ص)
امانت :طاعت حق ، عشق ولايت ، امامت .
امتحان :ابتلاء حق در دلهاي سالكان .
امر :عالم " ملكوت" و عالم غيب ، در مقابل عالم "خلق" كه جهان آفرينش است .
امناء: آنان كه امين خدايند و از اسرار غيب با خبر . به "ملامتيه " نيز گفته اند .
امهات: خاك و آب و هوا و آتش
امين :از درجات اولياء خدا كه بر اسرار الهي مطلع است .
اناالحق: سخن حلاج كه بر سر آن سر به باد داد . كشف اسرار .
انابت :رجوع از غفلت به ذكر حق . گفته اند " توبه " در افعال ظاهر و " انابه " در امور باطن است .
انانيت :خودبيني و "من " گفتن مانند نفس من ، روح من ، مال من .
انبساط :عادت بنده به كار نيك و زائل شدن ترس از دل او .
انجذاب :حالت شكر و بي خودي سالك
اندوه :حيرت سالك در كاري كه وجدان و فقدان و فقدان آن پيش او مجهول باشد و
انزعاج ت:حرك دل براي بيداري از غفلت به تأثير وعظ يا سماع
اهل انقطاع: آنان كه از جهان خلق بريده و به عالم روحاني پيوسته اند .
اهل باطن: اهل معرفت ، در مقابل اهل ظاهر ، به باطنيه (اسماعيليه ) نيز گفته اند .
اهل بدايات: مبتديان در سلوك ، در مقابل "منتهيان " .
اهل تأويل: تأويل كنندگان آيات و احكام الهي . به باطنيه (اسماعيليه ) نيز گفته اند .
اهل تجريد: كساني كه از علايق مادي و حسي خود را مجرد ساخته اند و دوري گزيده اند .
اهل تقليد: مقابل اهل استدلال و اهل اجتهاد . عوام .
اهل حق: اهل معرفت ، سالكان .
اهل حقايق :اهل الله در مقابل اهل ظاهر
اهل خانقاه :مقيمان خانقاه و مسافران وارد به خانقاه
اهل خصوص :خواص
اهل خلوت: گوشه نشينان ، چله نشينان .
اهل دل كساني كه از سر گذشته و طالب سر هستند .
اهل ذوق دارندگان حكمت ذوقي در مقابل حكمت بحثي . كساني كه حقايق را به ذوق دريابند .
اهل رسم: تابعان رسوم و قيود شريعت و آنان كه در ابتداي مراحل سلوك اند .
اهل ري اهل "صحو" .
اهل سلوك: سه طبقه اند : (1 ) اهل جد و رياضت (2 ) اهل حفظ و سياست (3) اهل حق و عنايت
اهل شرب :اهل "سكر" كه اهل غلبه و وجد هستند .
اهل صفه: جمعي از اصحاب پيامبر (ص) كه در صفه و سكوي مسجد پيامبر مي نشستند و به مباحثات مي پرداختند و بعضي كلمه " صوفي " را منسوب به " صفه " دانسته ، آنان را اولين صوفيان شمرده اند .
اهل صومعه: اهل خانقاه  و اهل شريعت كه فروتر از مقام خراباتيان اند
اهل طامات: ظاهر كنندگان كرامت و خودنمايي كنندگان 
اهل كشف: آنان كه يگانگي خدا بر آنان كشف و عيان شده است .
اهل مراقبت :كساني كه خدا و خواست او را مراقبند
اهل مشاهدت: اهل كشف و شهود .
اهل معاملت: كساني كه عبادت را براي صواب و پاداش و ترس از عقاب انجام مي دهند .
اهل وصول :( 1 ) مشايخ صوفيه ، (2 ) غرفه شدگان در بحر جمع .
ايثار: مقدم داشتن حظ برادران بر حظ خويش در كار دنيا و آخرت .
ايقان :علم به چيزي به واسطة استدلال
ايماء: القاء معني خاص در نفس به صورت خفاء
ايمان: مقدار دانش به درگاه حق تعالي .

 

 

 

 

باب الابواب: توبه .
باد: نصرت الهي كه ضروري كافة موجودات است
بادصبا: بادي كه از زير عرش خيزد ، نفحات رحمانيه .
باده :عشق صوفيان مبتدي .
بادة: چون نار انفاس قدسي رحماني .
باده صافي: عشق بي آلايش
باده فروش: پير طريقت
باديه :مراحل گذرگاه عالم وجود
بار امانت: امانت تكليف و عهد و پيمان الهي .
باران: نزول رحمت ، فيض الهي .
بارقه: روشنايي كه در اوائل كشف بر سالك واردمي شود و نمي بايد .
باز: كنايه از روح قدسي و نفس ناطقه انساني .
بازار: مرتبت كثرت و تفرقه .
بازو :مشيت حق
بازي :تحول نشأت الهي
باطل :اشاره به ممكنات كه در جنب جبروت خداوند محو و باطل محض اند .
باغ :جهان خرم روحاني
بالا: جامعيت صفات جمال و جلال حق .
بالغ: كسي كه همواره در سير است تا واصل شود .
بام: محل تجليات معشوق
بامداد: بدايت و آغاز احوال و اوقات .
بت :مقصود و مطلوب ، مظهر عشق و وحدت .
بت پرست: موحد .
بتخانه: دل و باطن عارف كامل . عالم لاهوت .
بتكده: باطن عارف كامل .
بچة تركان: زيبا رويان
بحر: درياي وحدت ، هستي ، ذات و صفات بي نهايت حق
بحر محيط :كنايه از نور نامتناهي
بدايات: يكي از احوال مراحل سلوك .
بدل كردن: عدول كردن از چيزي به چيزي به جهت و غرضي .
بر: صفت ربوبيت
براق جان: عشق كه جان معشوق را به جهان روحاني مي پيوندد .
برخواستن: قصد عزيمت به مبدا وحدت با قطع تعلقات .
برزخ: عالم بين معاني و ارواح و اجسام .
برق: نور نخستين كه در مبادي سلوك بر دل سالك جهد .
برقع: مانعي كه عاشق را از معشوق باز دارد به حكم اراده معشوق .
برو بحر: ظاهر و باطن.
برهان حق: قرآن و وجود پيامبر (ص)
بستان: محل گشادگي .
بسط :گشادگي دل در حال كشف .
بشارت: بشارت وصل يا خبيب با حبيب .
بصر: بصر حق با بصر عارف .
بصر عارف: ديدة خدابيني .
بصيرت: قوتي در دل نوراني از نور قدسي كه باطن و حقايق اشياء را مي بيند .
بعثت: وحي به الهام صريح .
بعد: مقيد بودن به صفات بشري و لذات نفساني كه موجب دوري از خدا مي شود .
بقاء: بدايت و آغاز سير در خدا .
بقره: كنايه از نفسي كه مستعد رياضت باشد .
بكاء: گريستن در آفات .
بلاء: امتحان دوستان خدا .
بندگي: مقام تكليف .
بنده: كسي كه از بند خودپرستي رسته .
بنفشه: نكته اي كه قوت ادراك در آن كار نكند .
بوته: وجود سالك مبتدي .
بوس :ابتداي قبول و كيفيت كلام علمي و عملي ، صوري و معنوي .
بوستان :محل گشادگي .
بوقلمون امكان: اعيان ثابتة ممكنات .
بوي: آگاهي از علاقه و پيوستگي دل كه در اصل در مقام " جمع اول " بوده است و اكنون در حالت " تفرقه " افتاده است .
بهار: مقام نشاط و علم در طي سلوك و مقام بسط در قطع علايق .
بهشت: وحي و پيام .
بهشت روحاني: لذت دل بي واسطه قالب .
بيابان: وقايع طريق .
بيابان غفلت: مرتبة غفلت و خذلان .
بيان طريقت: توبه وتسليم و زهد و تقوي و قناعت و شريعت .
بيت الحرام: دل انسان كامل كه بر غير خدا حرام است .
بيت الحكمه: دلي كه اخلاص بر آن غالب باشد .
بيت الخدمه: مسجد و محراب .
بيت العلاج: دلي كه واصل بود به مقام جمع در حال فنا در حق .
بيت المعمور: دل عارف كه به معرفت و محبت ، معمور و آباد است .
بيت المقدس: دلي كه پاك باشد از علاقه به غير حق .
بي خودي: حالت شكر و جذبه سالك و مرحله فنا .
بيداري: عالم "صحو" ، جهت عبوديت .
بي رنگي: عالم عدم تشخص و تعين .
بيرون: عالم ملك .
بيضاء ( سفيدي ): عقل اول كه بزرگترين منبع نور فلك غيب مي باشد .
بيعت: تسليم مريد به شيخ كامل .
بيكاري: اشتغال دل به امور دنيوي .
بيگانگي: استغناي عالم الوهيت
بيگان: كسي كه در طريقت قدم ننهاده و در سير و سلوك نيامده .
بيماري :اضطراب و بي آرامي درون .
بي نشان: ذات خداوند و مقام فنا .
بي نوايي: ناتواني .
بيهوشي: محو و ناپيدا شدن صفات بشريت در صفات ربوبيت .
پارسايي: پرهيز و احتراز از مقتضيات طبيعي و شهواني .
پاكبازي: توجه خالص به حق كه در اعمال ، نه ثواب خواهد و نه علو مرتبت بل كه به طور خالص براي خداكوشد .
پاي: قدرت احاطت حق ، توجه و كشش معشوق .
پاي كوفتن: تواجد سالك از وجدان حالي كه در او حادث شده .
پاييز: مقام خمود .
پدر نفساني: رسول حق كه آموزگار خلق است .
پرده: حجاب و مانع ميان عاشق و معشوق ، حق و بنده .
پرده: دار هويت حق
پردة نور: انوار و تجليات حق كه از شدت نورانيت ، مانع ديدار حق است .
پري: زيبا روي و محبوب .
پل: صفت صبر و تحمل .
پريشاني: عالم تفرقه :
پل بلوي: دنيا و پل صراط .
پياله: كنايه از محبوب .
پيام: اوامر و نواهي كه خلايق بدان عمل كنند و به طريق وجوب بود .
پيچ زلف: اشكال الهي ، طريق طلب .
پير: انسان كامل ، مرشد كامل .
پير خرابات: كاملان و راهنمايان .
پير دير: مرشد كامل و مكمل .
پيرمغان: پير طريقت .
پير ميخانه: مرشد و راهنما .
پير مي فروش: مرشد كامل .
پيشاني: ظهور اسرار الهي .
پيك: جبرئيل ، كنايه از انفاس قدس الهي .
پيمانه: دل صوفي و عارف ، بادة حقيقت .

 

 

 

تاب زلف: كتمان اسرار الهي .
تابستان: مقام معرفت . تاج دوازده ترك دارد و درويش بايد در هر ترك يك قبيح ترك كند و يك فعل نيكو طلب كند .
تاراج: سلب اختيار در جميع احوال ظاهري و باطني .
تبتل: انقطاع از خلق و توبه به سوي حق .
تبري: رد كردن اعمال عباد.
تجرد: خود را از علايق دنيوي مبرا كردن براي آمادگي ديدن و شهود حقايق .
تجريد: حدا شدن از اغراض دنيوي و خالي شدن از غير خدا .
تجلي: آنچه از غيب بر چشم دل ظاهر گردد .
تحقيق: تكلف عبد براي كشف حقيقت .
تحلي: آراستن ظاهر ، تشبه به صادقان در گفتار و اعمال .
تحير: سرگرداني در بحر توحيد و وادي عشق .
تخلي :اختيار كردن خلوت و روي گرداندن از هر چه انسان را از حق بازدارد .
تدبر: انديشه كردن كه در ذات خدا روا نيست و در نعمتها و صنايع و آلاء و بخششهاي الهي خوب است .
تدليس: در خرقة زهد و تقوي ، شركت و ريا ورزيدن .
تذكر: به ياد خدا بودن و از خلق بريدن و به او پيوستن .
ترانه: آيين و راز محبت .
تردامن: كسي كه از درياي بيكران توحيد قطره اي چشيد و دامني تر كرده باشد .
ترسا: مرشد كامل و پير مكمل ـ آنكه صفات ناپسند او به صفات حميده مبدل شده باشد .
ترسا بچه: شيخ كامل ، سالك طريقت .
تركتازي: وقتي از زحمت و مجاهدة بسيار كاري گشاده نشود ناگاه جذبه اي رسد و احوال را تمام كند و سالك را به مقصد رساند .
ترك كردن: قطع امل و آرزو از چيزي .
تسبيح: سباحت ( شناوري ) اسرار دوستان در درياي اجلال حق كه با غواصي در آن دريا گوهر توحيد برون آورند .
تسليم: تسليم به حكم مقدرات و ترك تدبير و ترك اختيار .
تسويه: استعداد قبول نور .
تشبيه: مانند كردن حق به صفات و افعال و اخلاق بندگان . " تنزيه " عكس آن است .
تشنگي: پايداري تواضع .
تصوف :صفوت و پاكي " قرب " پس از كدورت " بعد " است .
تظلم: ياري خواستن و پناه بردن به درگاه الهي از شيطان نفس يا از تقصير خويش .
تعظيم: تواضع و ابراز تذلل در پيشگاه ذات احديت .
تعلق: نسبت به پروردگار : ريسمان پروردگار به گردن موجودات . نسبت به دنيا : علايق مادر و دنيوي .
تعين: تشخص است و " تعين اول " مرتبة وحدت و قابلبت محض .
تفرقه: " جمع " و " تفرقه " كه به ظاهر مخالف يكديگرند و دو اصلند كه انسان موحد هر دو را با هم جمع مي كند . " جمع " توجه به حق است و " تفرقه " مشغولي به خلق ( از آن جهت كه مخلوق نيز از خالق است )
تفكر: انديشه و فكر كردن دربارة خدا از طريق آثار و صنع الهي و به تعبير ديگر : رفتن از باطل به سوي حق .
تفويض :واگذار كردن همة كارهاي خود از طرف بنده به خداوند متعال .
تقدير: دانستن و خواستن همه چيز از جانب خداوند در ازل .
تقديس: منزه دانستن خدا از هر چه به درگاه او را ندارد و از نقايص آفرينش و از همة آنچه براي غير خدا كمال به حساب مي آيد . تقوي بر كنار بودن از هر چه انسان را از خداي تعالي دور سازد .
تقوي: بر كنار بودن از هرچه انسان را از خداي تعالي دور سازد
تكبر: بي نيازي حق از انواع اعمال سالك .
تلبيس :پوشيدن حقيقت و نشان دادن چيزي به خلاف حقيقت .
تلوين: از رنگي به رنگي و از حالي به حالي شدن . " تلوين " را مقابل "تمكين" شمرده اند كه تحول و تغيير در آن نيست.
تمكين :حالي كه قابل تحول و تغيير نيست ( در مقابل تلوين ) صفت اهل حقيقت .
تمني: طلب  حصول چيزي خواه ممكن خواه ممتنع .
تندرستي: برقرار ماندن دل و قواي درون و برون .
تندي: صفت قهاري عاشق بنابر حكم الهي نه بر مقتضاي مراد او .
تنزيل ( 1 ) قرآن مجيد (2) نزول فيوضات الهي بر دلهاي مستعدان .
تنزيلات رباني: " مرتبت كثرت " و " وحدت در كثرت " و ظهور واحد در كثرات كه نهايت دايرة وجود است .
تنزيه: يكتايي خداوند قديم به اسماء و اوصاف و ذات او .
تواجد:  اظهار ( يا طلب ) حالت وجد .
تواري :احاطه و استيلاي الهي .
تواضع: افكندن نفس خود در برابر حق به عبوديت و در برابر خلق به انعطاف .
توانايي: صفت فاعل مختار .
توانگري: حصول جميع كمالات .
توبه: بازگشتن از ناقص به كامل . بازگشت به حق با دل و نفس و اعضاء فرق بين " توبه " و " انابت " آن است كه " توبه " بازگشت بنده از گناه به اطاعت است و " انابت " بازگشت بنده به خداي خويش به دل و همت است .
توحيد: اسفاط اضافات از خداوند و يكي شمردن و يكي گفتن و يكي نمودن پروردگار .
تودد: به چشم محبت نگريستن به همة موجودات و همه را مظهر و جلوة حق ديدن .
توريه: پوشيدن حقايق حال خود بر اهل ظاهر و مبتديان .
 توفيق: موهبت الهي در جريان امور بر وفق مراد بنده و ميل به حق و حقيقت .
توكل: واگذاشتن امور به خداوند كه مالك علي الاطلاق است .
تيره مژه: نظر عنايت الهي به عارف در نتيجة اعمال صالح . اهمال ناكردن به سالك ، پنهاني و آشكارا .
تيزي: رد كردن اعمال .

 

 

 

 

 

جابلسا: كنايه از عالم تقيد كه عالم وجود است .
جابلقا: كنايه از عالم اطلاق و منزل روح .
جاروب: "لا" اشاره به لا اله الاالله " نفي غير خدا و اثبات خداوند يكتا و " لامؤثر في الوجود الاالله " ( هيچكس جز خداوند در عالم وجود مؤثر نيست ) پس بايد غير خدا را از صفحة دل جاروب و پاك كرد .
جام: احوال و دل عارف ، ظرف معرفت .
جام الهي: تجليات قدس الهي كه عارف كامل را مجذول و سر مست كند .
جام جهان نما: ( و جا گيتي نما و جام گيتي افروز ) دل و قلب عارف كامل و باطن مرد حق .
جام مي: دل شيخ و پير كه از بادة معرفت پر است .
جام نيستي: اعيان ثابته كه به عدم موصوف است .
جامه شويي :برطرف كردن صفات رذيله .
جان :كنايه از نفس رحماني و تجليات حق .
جان افزاي: صفت باقي ابدي سالك كه فنا را بدان راه نيست .
جانان: صفت قيومي خداوندكه قيام همة موجودات بدوست و اگر نبود ، و هيچ چيز وجود و بقا نمي يافت .
جان جان :كنايه از روح اعظم ، ذات حق تعالي .
جان نو: روح انساني .
جبر: دو قسم است : (1) قهر خداوند بر بنده (2 ) شكسته بستن ، يعني همة شكسته هاي بندگان ، او درست كند .
جبرئيل: صورت متمثله عقل و مظهر علم .
جبين: ظهور اسرار الهي .
جذبه: تقرب بنده به مقتضاي عنايت الهي در پيمودن منزلها و مراحل معرفت به سوي حق بدون رنج و سعي بنده .
جزس :خطاب الهي بر دل به نوعي از قهر.
جرعه: (1 ) اسرار و مقامات و احوال كه از سالك پوشيده باشد ، (2 ) مقام سير كه سالك را دريابد .
جست: و جوي خرده گيري كه از تقصير به وجود آمده باشد .
جسد: دو نوع است : (1) جسد ناري : جسد كثيف(داراي جرم و مادي) ، (2) جسد نوري: جسد لطيف (بدون جرم و معنوي )
جعد: مشكلات "كثرت" كه تحمل آن براي سالك مبتدي رنج آور و طاقت فرسا است
جفا: پوشاندن دل سالك از معارف و مشاهدات و بازداشتن از سير در عروج .
جفت ابرو: سقوط سالك از درجه و مقام به سبب تقصير و باز بالابردن (تصعيد ) او به حكم جذبه و عنايت به مقامي و درجه اي كه بود .
جلاء: ظهور ذات مقدس (حق) براي ذات او در ذات او .
جلال: ظاهر شدن بزرگي معشوق از جهت استغنا از عاشق و نفي غرور عاشق و اثبات بيچارگي او و بزرگي معشوق .
جلوت: بيرون آمدن بنده از خلوت به صفات الهيه .
جلوه: جلوه انوار الهي بر دل سالك عارف كه او را واله و شيدا كند .
جمال: ظاهر شدن كمالات معشوق به جهت زيادتي رغبت و طلب عاشق .
جمال و جلال: صفات اجمالي آن است كه مستلزم لطف و رحمت و قرب باشد و جلالي آنكه موجب قهر و غضب و بعد باشد و به حقيقت هر جمالي مستلزم جلالي است و در پس پردة هر جلالي نيز جمالي است .
جمع :حقيقت " جمع " آن است كه سالك ، راه الهي خداي را بي خلق ببيند و بدون لحاظ اغيار در حضرت دلدار نشيند ( در مقابل "فرق " كه احتجاب و پوشيدگي از حق است به سبب ديدن خلق )
جمع الجمع: مشاهدة خدا در جميع مخلوقات و موجودات .
جمعيت: اجتماع " همت " در توجه به سوي حق و دل كندن از غير او .
جنسيت: سبب محبت مردم با همديگر از جنسيت و نسبت است نس سخن مجرد .
جنگ: امتحانات الهي به انواع بلاهاي ظاهري و باطني .
جوامع: ( و جوامع الكلم ) ، حضرت رسول (ص)
جوانمرد: عارف كامل و سالك از خود وارسته .
جور: بازداشتن سالك از عروج .
جوع: گرسنگي كه از آداب سلوك است .
جوهر اول: حقيقت حضرت محمد (ص)
جوهريان: ملكوتيان و اهل روح
جويبار مجاري عبوديت و بندگي
جهاد: دو نوع است : (1) ظاهري با كفار ، (2 ) باطني با نفس .
جهالت: كنايه از مرگ دل كه موجب عدم درك حقايق است .
جهان: عالم كثرات و صورت مظاهر امكان .
جهدالمقل: كوشش درويش .
چاه زنخ: مشكلات اسرار مشاهده .

 

 

 

 

چراغ دل: نور معرفت .
چشم: صفت بصيرت الهي بر جميع احوال از خير و شر .
چشم آهوانه: پوشاندن تقصيرات سالك بر ديگران از جانب خداوند و آگاه كردن سالك از آن تقصيري كه كرده است تا جبران تقصير كند .
چشم بيمار: پوشاندن تقصيرها و لغزشهاي سالك از او و عفو كردن آنها .
چشم ترك: پوشاندن احوال و مقامات سالك از او و غير او و اين كمال مستوري است .
چشم جادو: ( چشم فتان ) جذبات الهي ، دور داشتن حق سالك را از دانستن حقيقت تا بيشتر به كوشش خود متكي شود .
چشم خماري: پوشاندن تقصير سالك از سالك ، ليكن كشف آن بر ارباب كمال كه از او اكمل و اعلي و اجلي باشند .
چشم سحر انگيز: جذبات حق .
چشم شوخ: ظاهر كردن احوال و مقامات سالك بر او به نحوي كه بت پرستي او را به وي نشان دهند .
چشم شهلا: آشكار كردن احوال و كمالات و علو مرتبه سالك بر او و غير او و اين از مكر و استدراج كمتر خالي باشد .
چشم فتنه: جوي پوشاندن كيفيت حقايت امور بر سالك تا بيشتر به تسليم گرايد .
چشم مست: پوشش الهي بر تقصير و خرده اي كه از سالك در وجود آيد به طوري كه جز خداي كس را بر آن اطلاع نباشد .
 چشم نرگس: پوشاندن احوال و كمالات و علو مرتبه سالك كه مردم بدانند كه او ولي است و خود او نداند يا خود او بداند و مردم ندانند .
چشمه: منبع فيض الهي ، قلب عارف كامل واصل .
چشمة حيوان: منبع و اساس معرفت كه معرفت حق است .
چله: اگر مدت خلوت صوفي با خدا ، چهل روز طول كشد آن را چله يا اربعين گويند .
چليپا: عالم طبايع .
چنبر زلف: دائره عالم هستي كه از مراتب موجودات ممكن الوجود به هم رسيده است .
چنگ: حصول كمال شوق و ذوق در طور سر .
چوگان: تقدير جميع امور به طريق جبر و قهر .
چوگان ابرو: لطائف صفات جمال كه دل سالكان ، گوي چوگان آنهاست .
چهره: تجليات حق كه سالك بر كيفيت آن مطلع شود و علم او در او باقي بماند .
چهرة گلگون: تجليات حق وقتي در غير ماده جلوه گر شود در خواب يا در حال بيخودي

 

 

 

حاجت: ضرورت مقداري را گويند كه آدمي بي آن بقا نيابد .
حاكمي: اوامر شرعي جاري كردن و پرهيز از نواهي .
حال: واردي كه بر دل سالك فرود مي آيد بدون اختيار و اكتساب او .
حاليه: فرقه اي از متصوفه كه مي گويند : رقص ، سماع ، دست زدن ، و چرخ رفتن ، و سرود شنيدن ، حال است و با اين افعال ، حالتي مي آورند كه بيهوش مي شوند .
حب :تعلق خاصي از تعلقات ارادت .
حبس: نفس در سينه ذكر داشتن .
حبل المتين: كنايه از قرآن كريم .
حبيب: به دو معنا است : (1 ) محبوب و حق تعالي (2) به معناي حب و از القاب رسول خدا (ص) كه حبيب الله است .
حج: سلوك الي الله
حجاب: مانعي كه عاشق را از معشوق باز دارد . نقش بستن صورتهايي در دل كه مانع قبول تجلي حقايق بود.
حجاب العزه: حيرت و سرگرداني .
حجه الله: انسان كامل .
حرق: اواسط تجليات كه منجر به فنا و نيستي شود .
حرم: مقام بيرنگي و مقام بيخودي .
حرمت: خارج شدن از مخالفتها و سركشي در برابر خداوند و نهايت تعظيم و فروتني در مقابل فرمان خدا .
حريت :آزادگي و وارستگي از بندگي اغيار .
حريف: هم شأن و هم مقام و هم پياله و معاشر .
حزن: حالتي كه در دل پديد آيد بعد از مفارقت و موجب طلب باشد .
حسرت: افسوس خوردن سالك بر عقب افتادگي خود .
حسن :جمع شدن كمالات در يك ذات ، و اين جز خداي تعالي را نباشد .
حشويه: كساني كه توجهي به اصول عبادت شرايع نداشته و خود را پاي بند واجبات ندانند .
حضور: مقام وحدت . غيبت از خلق و حضور نزد حق .
حظيره قدس: مقام لاهوت .
حفظ: سرنگهداشتن .
حفظ عهد: فرمان بردن در واجبات و دوري از محرمات .
حفظ قلب: دو گونه است : اگر حفظ قلب با " حقيقت" باشد آن را حافظ گويند و اگر با "حق" باشد آن را محفوظ نامند ، پس حافظ ، رعايت كنندة حقيقت است و محفوظ ، مراعات نماي غفلت مي باشد .
حق: ذات الله و آنچه خدا بر خود واجب كرده است .
حق اليقين: آن است كه همه حق بيني بلكه همه را حق بيني ، فناي بنده در حق و بقاي به او از نظر علم و شهود و حال و نه فقط علم .
حقوق: احوال و مقامات و معارف واردات و قصدها و معاملات و عبادت .
حقيقت :چيزي كه نسخ بر آن روا نباشد چيزي كه به طور قطع و يقين ثابت باشد و چون از نظر صوفيه جز الله تعالي هيچ چيز و هيچ كس به يقين ثابت نيست ، پس حقيقت همان خداي ـ تعالي است . فرق بين حق و حقيقت : حق در اصطلاح مشايخ صوفيه عبارت از ذات (خداوند ) است و حقيقت عبارت از صفات او .
حقيقت محمديه: ذات احديت به اعتبار تعيين اول و مظهر اسم جامع الله ( احد در ميم احمد گشت ظاهر ) .
حكمت: شناختن كاري است كه سزاي آن و بنهادن چيزي است بر جاي آن .
حكمت جامعه: معرفت حق و عمل به آن و شناختن باطل و اجتناب از آن .
حكمت خاصه: معرفت حق و عمل بدان .
حكيم: كسي كه علم " نفس" و "شيطان" و "دنيا" داند ، تا نفس را رياضت دهد و از شيطان سلامت يابد و از دنيا احتراز كند .
حكيم ازلي: ذات حق
حلال و حرام: اظهار هستي سالك را حرام و اظهار نيستي او را حلال گويند .
حلقه: نشستن صوفيان دور هم براي ذكر و سماع (چون حلقه هاي زنجير به هم متصلند و در حكم واحدند ، صوفيان نيز در حلقه سماع يك دلند ) .
حلقة زلف: مرتبة تفضيل و تعينات الهي .
حلوليه: دو طايفه اند : (1) پيروان ابوحلمان دمشقي ، (2) پيروان حسين بن منصور حلاج ( كه به آنها حلاجيان هم مي گويند ) گويند خدا در همة اشياء حلول كرده و امتزاج دارد . آنها را اتحاديه و عشاقيه و واصليه هم مي گويند .
حمد: اظهار كمال محبوب ازلي به صفات جمال و اوصاف جلال بر سبيل تعظيم و تجليل آن .
حيا: از احوال مقربان كه هر چه قرب زيادتر باشد ، حيا زيادتر است .
حيات: متجلي شدن به نور اقدس الهي .
حيرت: امري كه وارد مي شود بر قلوب عارفان در موقع تأمل و حضور و تفكر آنها كه تأمل و تفكر ، حاجب آنها مي گردد .

 

 

 

 

خاتم: ( انگشتري ) در اصطلاح عارفان آن است كه سالك قطع مقامات كرده باشد به تمامي و بلوغ يافته به نهايت .
خادمان: مقيمان خانقاه كه خدمت اهل و وارد شوندگان و مرشد كنند .
خاطر: خطابي كه وارد شود بر قلب بدون آنكه در قلب اقامت يابد چون خاطري ديگر مانند آن كه بيايد آن خاطر از بين مي رود . خاطر بر چهار قسم است : اول ، خاطر رباني ، دوم : خاطر ملكي ، سوم : خاطر نفساني ، چهارم : خاطر شيطاني .
خاطر حقاني: علمي كه خداوند از بطن غيب بي واسطه در اهل قرب و حضور داخل كند .
خاكسار: اهل خانقاه و كساني كه دل از دنيا بركندند و مردند قبل از آنكه بميرند (موتواقبل ان تموتوا)
خال: كنايه از وحدت ذات مطلق است ـ ظلمت معصيت كه در ميان انوار طاعت حاجب بود و چون بسيار اندك است به آن خال گويند .
خال سياه: ( و خال مشكين و خال هندو) عالم غيب
خام: كسي كه در بدايت سلوك است .
خانقاه: (خانگاه ) محل جمع و ذكر و انس صوفيان . در وصف آن گفته اند : بهترين خانه اي كه در آن بهترين مردان شهر گرد آيند . دربارة تأسيس خانقاه گفته اند كه اولين خانقاه در زمان سفيان ثوري و ابوهاشم در قرن دوم هجري ، در رملة شام ، بنا گرديد .
خانه: خودي خود را گويند كه عينيت وجود است .
خانة بقا: جهان ديگر و مقام لاهوت .
خانة خمار: مقام بيرنگي و قطع تعلقات .
خد :(1)جمال"لااله الا الله " (2) چهره نور محمد (ص)
خراب :خرابي عالم بشريت .
خرابات: خراب شدن صفات بشريت و فاني شدن وجود جسماني .
خرابات مغان: مقام وصل و اتصال كه و اصلان به خدا را از بادة وحدت سر مست كند .
خراباتي: مرد كامل كه معارف الهي از او بي اختيار صادر شود و فاني مطلق در حق .
خرابي: قطع تصرفات و تدبيرات عقل به وسيلة توجه و تسليم تمام .
خر عيسي: كنايه از نفس سركش و نفس اماره .
خرقه: جامة صوفيان ( جامعه اي كه از پاره پاره ها دوخته شده است ) .خرقه پوشيدن
علامت سر سپردن به شيخ طريقت است و صلاحيت و سلامت ظاهر . خرقه دو نوع است : خرقه ارادت و خرقه تبرك .
خرقه ارادت را پير به مريد صادق مي پوشانند و خرقة تبرك كه مريد از پير طلب مي كند به او بپوشاند . خرقة اول به غير صادق پوشاندن ممنوع است و خرقة تبرك را به هر كس كه حسن ظن دارد مي دهند .
خرقه دريدن: دريدن هر چه از اغيار است .
خرقه كردن: (پاره كردن ) جامه روا نباشد جامة درست پاره كردن و آن فساد بود .
خزينة: اسرار فطرت حضرت محمد (ص) نزد حق
خسته دل: واماندة طريقت .
خسروان: اوتاد و ابدال .
خشم: ظهور صفات قهر از معشوق .
 خشيت: تألم قلب به سبب توقع و انتظار امر مكروهي در آينده ، گاه به سبب كثرت گناه و گاه به سبب شناختن جلال خداوند .
خصوص: عامة مؤمنان آگاه به حقايق احوال .
خصوص الخصوص: اهل تفريد و تجريد و توحيد .
خضر: پيركامل و مكمل ، كنايه از " بسط" الياس كنايه از "قبض" است .
خط: پيشگاه كبريا اشارت به ظهور تجلي جلالي در مظاهر روحاني .
خطا: لغزش هاي سالك در حال شور و جذبة عشق .
خطاب: فرمان ازلي خداوند به ارواح بندگان : " الست بربكم " (آيا پرودگار شما نيستم) و جواب بندگان : " قالوبلي" (گفتند بلي )
خطرات: ( آنچه در دل مي گذرد ) از نظر صوفيان : ادعيه اي كه مي خوانند و " خاطر" واردي است بر دل سالك .
خطره: داعيه اي كه بنده را به پروردگار دعوت كند و بنده بر دفع آن قادر نباشد .
خط سبز: عالم برزخ .
خط سبزه نو دميده: لوح محفوظ .
خط سياه: عالم غيب الغيب
خطوه: گامهايي كه سالك در طريقت مي گذارد و بايد مواظب باشد از شيطان پيروي نكند .
خطيب ناطقه: نفس ناطقه ، قوه ناطقه .
خفي :(1) حق ، (2) روح به اعتبار آنكه بر عارفان و ديگران مخفي است .
خفيفيان: پيروان ابوعبدالله محمدبن خفيف كه از بزرگان متصوفه بوده است .
خلت: نفوذ مودت حق در دل بنده به طوري كه در وجود او جايي خالي از تجلي حق نماند . مقام " محبت" بالاتر از مقام "خلت" است .
خلسه: فرصت مناسب .
خلعت: الطاف الهي به سالك .
خلع عادات: تحقق به عبوديت به حيثيتي كه در آن عبوديت ، داعيه اي كه مقتضي طبع و عادت باشد نباشد .
خلق: هيئتي راسخ در نفس كه مبدأ صدور افعال خير يا شر گردد .
خلق عظيم: روي گرداندن از دو عالم و روي آوردن بر خداوند بكلي .
خلوت: گفتگوي سر با حق جايي كه هيچ غيري مجال نيابد و نيز خلوت را مجموعه اي از چند گونه مخالفت با نفس و تحمل رياضت ها شمرده اند از قبيل : كم كردن خوراك ، كم خوابيدن ، روزه گرفتن ، كم سخن گفتن ، ترك آميزش با مردم و مداومت در ذكر خداوند دانا و فراموش كردن ياد ديگران .
خلوتخانه:  مقام كمالات ولايت .
خلوتخانه توحيد:  مقام فناي ظاهر كه هنوز به مرتبه كمال فنا نرسيده باشد ،  لكن از غير خدا قطع علاقه كرده است .
خلوتخانه دوستان:  مقام انس با حق .
خلوتيان ملكوت:  جوانمردان طريقت .
خليفه: آدم (ع) كه خليفه الله بود .
خليفه: زاده  بني آدم . فرزندان آدم .
خليل: خليل را از آن جهت خليل مي خوانند كه تمام آنچه را كه ذات الهي به آن موصوف است در او ساري است ،‌ همچنان كه رنگ در اشياء رنگي سريان دارد .
خم:  موقف ،‌ مقام جمع .
خم ابرو: دقايق و رقايق صفات جمال ، انتهاي توحيد صفاتي و ابتداي توحيد ذاتي .
خمار: رجعت از مقام وصول به قهر نه به طريق انقطاع ،‌ بازگشت از مستي حال وحدت به كثرت .
خمار: (روسري ) احتجاب و پوشيدگي محبوب به حاجابهاي عزت .
خمخانه: عالم قلب كه محل نزول و هبوط غلبات عشق است ، دل عارف كامل .
خمر: غلبه عشق بر دل صوفي كه رسوايي آرد .
خم زلف:  معضلات و مشكلات اسرار الهي كه سالك با صعوبت از آن بگذرد .
  خم عشق:  قلب عاشق شيدا كه از غلبات عشق بي تاب و واله شود .
خمكده:  باطن عارف .
خموشي:  صمت و سكوت كه از آداب درويشان است .
خواب:  فناي اختياري در بشريت از افعال .
خواري:  مقام تواضع در درگاه احديت .
خواطر: حصول حالت خاص در دل كه با سرعت زايل شود و خاطر ديگري جاگزين آن گردد  .
خودبيني: ضد خدا بيني .        
خورشيد: انوار حاصل از تجليات الهي .        
خورشيد حقيقت:  نورخدا و ذات خداوند . 
خورشيد عيان:  تجلي ذات احدي .
خوف: از منازل و مقامات طريق آخرت و بر دوگونه است : خوف از عقوبت ( كه مربوط به عوام مومنان است ) و خوف از مكر ( كه مخصوص محبان صفات است كه تعلق به صفات جمال دارند ) .
خيانت: خارج شدن از آنچه فرمان خداست و ارتكاب منهيات و ورود در حظوظ نفساني .
خير: وجود را نامند ، و الله را خير محض مطلق مي گويند .
خير محض:  از نظر فلاسفه ، وجود است و در اصطلاح عرفا ، ذات مطلق خداوند و مقام جمع الجمع احديت .
خيمه:  بارگاه ذات احديت و جهان وجود .

 

 

 

دارالسلام:  كنايه از بهشت و مقام بهشتيان .
داربقا: روزبازپسين و عالم روحانيات .
دايره وجود:  مقام عشق .
دبور  بادي كه: از مغرب وزد ( عكس باد صبا و باد شمال ) در اصطلاح تصوف : صولتي كه منشاآن ، هواي نفس و موجب اعمال مخالف با شريعت است .
در مطاوعت و بندگي .
درباختن:  محوكردن اعمال گذشته از نظر باطن .
درد:  حالتي كه از محبوب ظاهر و عارض شود و محب طاقت تحمل آن را ندارد ، آگاهي از جدايي از محبوب .
درد بي درمان:  عشق الهي .
درد كش:  صوفي كامل كه از محبت حق به محنت خويش نپردازد و دركمال تنگدستي بسر برد .
درد وصاف:  محبت و محنت محبوب .
درسخن:  مكاشفات و اسرار و اشارات الهي در ماده و غير ماده ، ‌در محسوس و معقول .
دركات:  دوزخ هفت درك دارد : اول : جهنم ، دوم : لظي ، سوم : حطمه ، چهارم : سعير ، پنجم : سقر ، ششم : جحيم ، هفتم : هاويه .
درگاه:  معارف و ادراكاتي كه از قوت عقل جزوي و تصرف قواي ظاهري ناشي گردد .
درون:  عالم ملكوت .
دره بيضاء:  عقل اول .
درويش : در لغت به معني : خواهنده از درها . بعضي گفته اند : " درويش " در اصل " درويز " بود يعني
"آويزنده ازدر " كه گدا  از درها مي آويزد و بعضي اصل آن را " دريوز " گفته اند . در اصطلاح صوفيه كسي است كه دل مبارك او مهبط و محل نزول انوار تجليات الهي باشد و از خود فاني ـ به بقاي حق ، باقي شده باشد .
دريا: وجود هستي .
دست :صفت قدرت .
دست افشاندن:  دست از دنيا و آخرت برداشتن در راه معشوق .
دست زدن:  محافظت و مراقبت وقت .
دستگاه:  حصول جميع صفات كمال با وجود قدرت بر همه صفتي .
دعا:  كليد نيازمندي به حق و آن خواست او و پناه بردن به اوست .
دف : طلب كردن معشوق عاشق را .
دفتر : كنايه از صحيفه دل .
دقيقه:  سر دقيق كه هركس بر آن آگاه نشود . اعتصام خلايق به حضرت الوهيت به طريق كرم .
دل:  معاني مختلف دارد : (1) نفس ناطقه ، (2) نقطه مركز كه دايره وجود گرد آن به وجود آمد ، (3) محل و مخزن اسرار الهي ، (4) خلوتخانه محبت خدا.
دلال:  اضطراب و قلقي كه در باطن سالك به سبب جلوه محبوب پيدا شود .
دلبر:  صفت " قابضي " ، اندوه و محنت ( در مقابل دلدار كه صفت " باسطي " است ) .
دلدار:  صفت " باسطي " ، سرور محبت در دل (در مقابل دلبر ) .
دلگشاي:  صفت فتاحي در مقابل انس در دل و صفت فياضي .
دم:  نفس گرم و بيان گيرا ، كنايه از نفس رحماني .
دندان:  صفت ادراك .
دود:  حالتي از محبت ، عارض مي شود و محب طاقت تحمل آن ندارد .
دودست:  اسماء متقابله الهي كه دو دسته اند : جلالي ، و جمالي .
دوري : شعور به معارف و كيفيات عالم " تفرقه " و دقايق آن .
دوست : سبقت محبت الهي بر محبت سالك .
دوستي:  سابقه محبت الهي در آغاز هستي و آفرينش .
دوش : صفت كبريايي حق .
دولت:  ديدار محبوب ، متفق شدن حسن و نيكوييها ، اقبال و نيكبختي .
ده:  وجود مستفاد .
دهان:  صفت متكلمي .
دهان: شيرين  صفت متكلمي به طريق تقديس از فهم و وهم انساني .
دهش و دهشت : سطوت و شكوه محبوب كه بر خرد محب صدمه آورد .
ديد:  اعتقادي كه از مقام تفرقه سر بركرده باشد .
ديدار:  (1)رؤيت حق به چشم دل ، (2) ملاقات مرشد كامل و معشوق به چشم سر و سر .
ديده:  اطلاع انوارالهي ( عاشق ) بر جميع احوال سالك ( معشوق ) از خير و شر .
دير:  عالم انساني ، عالم باطن عارف كامل .
دير خرابات:  عالم معني و باطن عارف كامل .
دير مغان:  مجلس عرفا و اولياء .
دين : اعتقادي است كه از مقام " تفرقه " سر به كرده باشد .
ديوانگي:  چيرگي و غلبه عشق بر صفات عاشق و مغلوبي عاشق .
ديه:  وجود مستعار .