اصطلاحات عرفانی2
ذبح : ذبح نفس .
ذخائرالله : دوستان خدا و قومي كه توجه خدا همواره به آنهاست و به واسطه وجود آنها بلا از مردم دفع مي شود .
ذقن: علم واضح ، محل ملاحظه .
ذكر: داراي چند معني است : (1) خلاف و ضد نسيان ، (2) تلفظ و ذكر لسان ، (3) حضور امري در ذهن و در اصطلاح سالكان : خروج از ميدان غفلت به فضاي مشاهدت به واسطه غلبه خوف يا زيادي محبت .
ذكر قلب: استسمار ياد خدا در دل و فراموش نكردن حق تا به ياد كردن حاجت نباشد .
ذوالعقل : كسي كه خلق را ظاهر بيند و حق را باطن .
ذوالعقل والعين: كسي كه حق را در خلق و خلق را در حق مشاهده مي كند و با ديدن يكي ، از ديگري پوشيده نمي ماند .
ذوق: چشيدن شراب عشق ، اولين درجه شهود حق ، اوايل " شرب " و پايدارتر از " وجد " و روشن تر از " برق " .
ذهاب: غيبت دل از حس محسوسات و از خود به مشاهده حق .
ذهول: حالت غفلت و فراموشي از خود .
راجعان : (1) كساني كه از طريقت باز گردند ، (2) كساني كه از حق به سوي خلق باز گردند براي ارشاد خلق .
راح: انفاس قدسي پير و مرشد كامل .
راحت: وجود امري كه موافق اراده دل باشد .
راز سرنگهداشتن .
راسخون: كساني كه متحقق به حق اند .
راضي: آنكه تسليم مقدرات باشد و از آنچه پيش آيد ننالد و همان خواهد كه خدا خواهد .
راعي: كسي كه مامور اصلاح امور جهان و تدبير امور مردمان است .
ران : حجاب حايل ميان دل و عالم قدس به سبب استيلاي هيات نفساني بر دل .
راه: طريق سير و سلوك .
راهب: گريزنده (هارب ) از باطل به حق و از كثريت به وحدت .
راهبر: عارفان به خدا و اصلان و موصلان درگاه كه متوجه تكميل نفوس ناقصه شوند .
راهرو: سالكي كه در طريق سفر هنوز به منزل مطلوب نرسيده باشد .
رباب: نداي " ارجعي " كه از محبوب به گوش سالك مي رسد .
رباني: كساني كه اختصاص به الله دارند و نسبت به او صاف او موصوف شوند .
رب حال: صاحب حال ،هر كسي در هر حالتي كه باشد برحسب مقتضاي وقت خاص ، او را صاحب آن حال گويند .
ربيع: در لغت ، بهار و در اصطلاح : مقام بساطت را گويند در طي طريق سلوك .
رجاء: تعلق قلب به حصول امري محبوب در آينده .
رجل كامل : مردكامل ، سالك كامل .
رحمان: اسم حق تعالي است به اعتبار جمع آمدن اسماء در حضرت او و فيض بخشي وجود و هستي .
رحيم: نام حق است به اعتبار فيض بخشيدن كمالات معنوي بر اهل ايمان مانند : معرفت و توحيد .
رخ : تجليات محض ، مظهرحسن ذاتي و تجليات جمالي .
رخت: تعلقات اعمال و افعال قوي .
رخسار: ظاهر شدن هويت كه وجود همه كس را به وجود حق ، علم حاصل است .
رخش: نفس ناطقه كه محل جلوه دقايق حسن و جمال شده باشد .
ردا ظهور صفات حق بر عبد .
رسم: (1)هر عبادتي كه بي نيت باشد ، (2) هر چيزي غير از خدا و صفات او ، (3)ظواهرخلق و
ظواهر شريعت.
رضا: خوشنودي دل بدانچه خدا پسندد بر شخص و تسليم محض در برابر آن . مقام "رضا" بعد از مقام
"توكل" است .
رطل: جام مي عشق الهي .
رعايت: حفظ و صيانت احوال و اعمال و اوقات .
رعد: صداي غيب كه دل مقرب آن را سماع كند .
رغبت: ميل و توجه و علاقه به چيزي كه محبوب است . رغبت بعد از "حب" و فراتراز "رجاء"است .
رفتن: عروج از عالم بشريت به عالم ارواح يا به عالم استغراق و سكر .
رقص: فرح روح ، كنايه از حركت و سير سالك .
رقيقه: واسطه لطيف كه ميان دو چيزاست .
ركوع: شهود نيست شدن موجودات عالم هستي بر اثر وجود تجليات الهي .
رمز: معني باطني كه نهفته در در كلام ظاهري است و غير از اهل ، بدان دست نيابد .
رنج: وجود امري بر خلاف ارادت دل .
رند: كسي كه رسوم ظاهري و قيود معموله را رها كرده و محو حقيقت شده و اسرار حقيقت را دريافته و
از شريعت و طريقت گذشته .
رندي: نظر بريدن از انواع اعمال در طاعت .
رنگ: كنايه از رسوم و تعلقات و قيود بشريت .
روح: نسيمي كه بدان ، دلهاي اهل حقايق تازه مي شود .
روح القدس: نفس رحماني .
روح الهي: نفس ناطقه .
روز: پي در پي شدن و تتابع انوار .
روز جمعه: وقت لقا و وصول .
روزه: ترك و ايثار و تصفيه باطن . قطع توجه و التفات از هر چه غير حق است .
روع: به روح انساني گويند به اعتبار خوف .
روي: مرآت تجليات حق ، وجه ذات حق ، انوار ايمان و فتح ابواب عرفان و رفع حجابها از جمال حقيقت .
رؤياي صادقه: خوابهايي كه درست و مطابق با واقع است .
رؤيت: مشاهده و ديدار حق تعالي .
رهبان: كسي كه از خلق گريزان باشد و منزوي شود .
رهبانيت: ديدن اجلال حق .
رهبت: مقامي از ترسندگان نظير مقام تقوي . ترسندگان شش قسم اند . ( 1 ) تايبان " خوف " دارند ، ( 2 )
عابدان " وجل " ، ( 3 ) زاهدان " رهبت " ، ( 4 ) عالمان ، " خشيت " ( 5 ) عارفان ، " اشفاق " ، ( 6 )
صديقان ، " هيبت " .
ريا: هر فعلي كه به قصد خود نمايي انجام شود و نيت خالص در آن نباشد .
رياضتك تحمل رنج و مشقت و نامرادي براي تهذيب نفس .
ريح: نسيم و نفس الهي .
ريحان: نوري كه از تصفيه رياضت ، در دل حاصل آيد .
رين :حجاب كفر و ضلالت كه بر طرف كردن آن جز به وسيله ايمان ميسر نيست .
زاجر: نوري كه از جانب حق در دل مؤمن آيد واو را پند دهد .
زاد: توشه راه و اصل شوق .
زاغ: كنايه از جسم كلي كه در غايت دوري است از عالم قدس و حضرت احديت .
زاهد: رو گرداننده و دوري كننده از دنيا و بهره هاي آن .
زبان: اشارت و اسرار مدرك در محسوس و ماده .
زبان تلخ: امري كه موافق طبع سالك نباشد .
زبان چرب: امري كه موافق طبع باشد .
زبان شيرين: امري كه موافق تقدير باشد .
زبور: ( كتاب مقدس آسماني داوود ( ع ) در اصطلاح صوفيه " زبور " كنايه از تجليات افعال است چنانكه
" تورات " كنايه از تجليات جمله صفات و اسماء ذاتيه و " قرآن " عبارت از ذات مطلق است .
زجاجه: دلي كه از كدورات صفات ناپسند جلا يافته باشد .
زر رياضت و مجاهدت .
زراق: رياكار .
زردي: ضعف سلوك .
زكوه: در اصطلاح صوفيان تزكيه نفس و طهارت و گزاردن شكر نعمت و ايثار است و هر عضوي را
زكاتي است .
زلف: غيب هويت حق كه كسي را بدان راه نيست . زلف در اصطلاح صوفيه چند معنا دارد : ( 1 ) مرتبه
امكان از كليات و جزئيات و معقولات و محسوسات و ارواح و اجسام و جواهر و اعراض ، ( 2 ) كنايه از
ظلمت و سياهي كفر ، ( 3 ) غيبت هويت كه هيچ كس را بدان راه نيست .
زلف پريشان: تفرقه مربوط به كثرت و تعينات وجود .
زلف مشكين: مراتب تفرقه و كثرت كه آكنده از عطر مشك وجود است .
زمرد: نفس كلي كه صورتهاي تمام موجودات در آن رسم شده است .
زمستان: مقام كشف . صفت جمود و خمود طبع و افسردگي دل در طريقه طلب مقصود .
زنار: قوت و قيام خدمت ، علامت يكرنگي ، متابعت راه يقين و خدمت مرشد كردن ، استظهار به حبل
متين ( ريسمان محكم الهي ) .
زنار بستن: كنايه از بستن بند خدمت و طاعت محبوب حقيقي .
زنخ: محل لذات از مشاهده .
زنخدان: لطف محبوب است اما قهر آميز كه سالك را از چاه جاوداني به چاه ظلماني مي اندازد .
زندان: كنايه از دنيا و نيز كنايه از نفس .
زنده بودن: ترك علايق دنيوي و موت اختياري .
زنده جاويد: باقي به حق .
زندگي: قبول و اقبال به درگاه حق كه اين زندگي به تدريج ابدي مي شود .
زوائد: زياد شدن انوار .
زواهر علوم: علوم طريقت كه شريف ترين و نوراني ترين دانشها و علوم است .
زورق كشتن تعيين انساني .
زهد اعراض از زيادتي دنيوي ، وقتي كه نفس را به دنيا اشتياق باشد .
زيتونه: نفسي كه مستعد شعله ور شدن به نور قدسي باشد به وسيله فكر .
سائل: ( 1 ) طلب كننده هدايت . ( 2 ) كسي كه آنچه مي خواهد از خدا مي خواهد .
سابقه: عنايت ازلي .
سابقين السابقين: قلوب پاك و ظاهركه به واسطه رياضت و تقوي و علم و حكمت نوراني و تابنده
گشته اند .
ساتر: صورتهاي عالم هستي و مظاهر اسماء الهي .
ساحل: محو از استغفار و بيخودي و محو برگشتن را " صحو بعد از محو " و " ساحل صحو " گويند .
ساربان: دليل و راهنماي حق .
ساعد: صفت قوت ، قدرت محض .
ساغر: چيزي كه در آن مشاهده انوار غيبي شود و كنايه از دل عارف است كه آن را خمخانه و ميخانه و ميكده نيز مي گويند .
ساق: مصلحت و حكمت الهي كه خير محض و محض خير است .
ساقي: (1)فياض مطلق كه مبدأ فيض است ، (2) ساقي كوثر، حضرت علي (ع)، (3) مرشدكامل .
سالك: (1) رونده و سائر به سوي خدا است و واسطه بين مبدأ و منتهي ، مادام كه در سير است ، (2) سالك كسي است كه سيرمي كند برمقامات به وسيله"حال" نه به وسيله علم و تصور ، (3)سالك مسافر به سوي خداست ،از تقليد به اطلاق مي رود و از كثرت به وحدت(4) سالك كسي است كه علم او به درجه عين اليقين رسيده باشد ، (5)طبقه وسط يا متوسطان از اهل الله را سالك مي گويند .
سالك اول: حضرت آدم صفي (ع)
سايران: مراد سالكان الي الله هستندكه آنها را " طايران الطير بالله" هم مي گويند .
سايه: وجود موجودات كه ظل و شبح حقيقت اند و به منزله قشر و پوست .
سباحت: ( به معني شناوري ) ، سير ارواح در هواي ازل ها وابدها .
سبب: وسائطي كه بين خلق و خالق است .
سبحه و تسبيح: توجه به محبوب با كوشش و اتكاي به خود .
سبزه: صفاي روحاني و معنوي كه از عين الحياه معارف الهي درطورخفي پيدا شود .
سبزه: زار محل جلوه تجليات الهي .
سبزي: كمال مطلق كه متحد به وحدت حقيقي شده باشد خواه صوري خواه معنوي .
سبع المثالي: به سوره فاتحه الكتاب گويند كه داراي هفت آيه است و ذات خداوند را به اعتبار"تنزل" و "ظهور" در دو مرتبت "علم" و "عين" هفت اعتبار كلي لازم است كه صفات سبعه ذاتيه است : حيات ، علم ، قدرت ، اراده ، سمع ، بصر ، كلام .
سبعه ابحر: (هفت دريا ) هفت منهج سالكان : سكر ، وجد ، برق ، كشف ، حيرت ، شهود ، نور قرب .
سبع طرائق: هفت حجاب است : (1)حجاب عقل ، (2)حجاب علم ، (3)حجاب قلب ، (4)حجاب نفس ، (5)حجاب حس ، (6)حجاب ارادت ، (7)حجاب مشيت .
سبو: منبع فيضان نور حقيقت . تعنيات و "من وما" گفتن .
سپيدي: يك رنگي كه به وسيله توجه نام و قطع از غير خدا بيابند .
ستر: هرچه آدمي را ازحق پوشيده كند كه عبارت از عادات و رسوم و تعلقات خاطر است . عوام در پرده "سترند"و خواص در دام "تجلي" ستر بر عوام عقوبت است و بر خواص رحمت .
سجاده : ـ هر چه سدباطن شود و روي نفس بدان باشد .
ـ مراد سه طريق : شريعت ، طريقت ، حقيقت ، باشد .
سجود: فنا و نيستي آثار بشريت كه استمرار ظهور ذات مقدس .
سحاب: كنايه از فيض مقدس الهي .
سحر: (1)درخشندگي انوار حق ، (2)مقام راز و نياز عبد .
سخط: اعراض و روي گردانيدن از حق .
سخن: اشارات و تنبيهات الهي مطلقاً .
سخن چون گوهر: اشارات مدركه در محسوس و ماده .
سخن شيرين: اشارات الهي به انبياء به واسطه وحي و به اولياء به الهام .
سر: صفت ارادت الهي .
سر: ـ وديعه اي است كه در قالب انسان مانند ارواح و محل مشاهده همانگونه كه "ارواح" محل محبت و "قلوب" محل معارف است . "سر" لطيف تر از ارواح و روح شريفتر از قلب است .
ـ سر يعني آنچه مابين بنده و حق است .
ـ جذبه الهي ، گاه سلوك بر او مقدم است و گاه او بر سلوك .
سراير: فاني گشتن سالك در حق در حال وصول تام .
سراير محو جمع و محوحقيقي: فناي كثرت در وحدت .
سراب: كنايه از دنيا و متاع دنيا
سراپردة: راز دل مؤمن و مقام لاهوت
سرالحال: آنچه شناخته شود از مراد خداي متعال در آن حال .
سرالحقيقه: آنچه فاني نمي شود از حقيقت در هر چيزي .
سرالسر: آنچه مخصوص به خداوند است .
سرخي: قوت سلوك .
سردي: برد نفس ، نهايت مقام محبت (برداليقين)
سركش: مخالفت ارادت سالك به حكم ارادت الهي .
سرگشته: حيران و شيفتة بارگاه با عظمت الهي .
سرمدي: آنچه اول و آخر ندارد . از اول تا ابد .
سرو: علو مرتبه .
سرور: شادي مدام دل ، سماع محبت و نور حق در دل .
سروش: ملكي كه براي هر انساني هست .
سريان وجود: نفس رحماني و فيض مقدس الهي كه عالم و آدم پرتو و اشعة آن تجليات است .
سطوت: قهار بودن انوار الهي .
سعادت: خواندن بنده در ازل ازجانب خداوند .
ـ خوشبختي عارف و رسيدن به مقامات معنوي در قيامت و بهره مند شدن از فيضهاي رباني و توفيق الهي .
سفر: توجه دل به سوي حضرت حق و حركت از خود به سوي حق .
سفر معنوي چهارگونه است : (1) سير الي الله از منازل نفس تا به افق مبين كه نهايت مقام قبل و ابتداي تجليات اسمايي است (2 ) سير في الله با اتصاف به صفات او تا افق اعلي كه نهايت مقام روح است، (3 ) ترقي به عين جمع و حضرت احديت كه مقام قاب قوسين است (4) سيربالله عن الله كه مقام بقا بعد از فنا و فرق بعد از جمع است .
سفر به سوي حق ، هشت منزل و مرحله دارد :
اول به مرحلة طلب دوم به تهذيب اخلاق ، سوم پديد آمدن احوال ، چهارم : شوق و اضطراب ، پنجم : عشق و محبت ، ششم : سكر و حيرت ، هفتم : فنا و بقا، هشتم : توحيد .
سفله: كسي كه از خدا نترسد .
سفه: ترك امر خداوند .
سفيدي: يكرنگي به توجه طلب يار و قطع از ماسوي (غيرخدا )
سكر: (1) ترك قيود ظاهري و باطني و توجه به حق (2) غفلتي كه به واسطة غلبه سرور عارض شود (3) حيرت و دهش و وله و هيمان كه از مشاهدة جمال محبوب دست مي دهد (4) سكر ، غفلت اهل وصول است ، (5) غلبة محبت حق تعالي است تا آنجا كه دوستدار حق از خود بي خود شود ( در مقابل صحوكه وصول به مراد با حضور قلب و هوشياري است )
پيشرو طريق سكر بايزيد بسطامي است .
سكون: كنايه از آرامش در پناه عنايت حق است كه از نتايج توكل است .
سكينه: آرامش و وقار در دل سالك كه بعد از وصول اطمينان خاطر به حق حاصل مي شود .
سلام: رحمت و رأفت الهي درباره سالك
سلامت :رستن از آفات طريق و فتنه هاي نفساني . مقام امن .
سلب: سلب اختيار سالك در جميع اقوال و احوال و اعمال ظاهري و باطني .
سلسله: اعتصام خلايق به درگاه الهي به طريق عموم .
سلطان: مرشد كامل و پير طريقت .
سلطان جهان: احوال و اعمال كه بر عاشق وارد شود بر طبق مشيت الهي .
سلطاني: جريان احوال و اعمال .
سلوت: از نفس نوميد شدن و به سوي دوست رفتن .
سلوك :ـ طي مدارج خاص براي رسيدن به مقام " وصل " و " فنا " .
سلوك يعني سير الي الله و سير في الله ( فنا ) كه سير الي الله نهايت دارد اما سير في الله نهايت ندارد .
سليمان: پير طريقت بر روي انساني ، انسان كاملي كه ديو نفس را در بند كشيده باشد .
سماع: ـ آوازي كه حال شنونده را منقلب گرداند .
ـ حالي كه بر اثر آواز يا نغمه اي خوش به صوفي دست مي دهد و در آن حال بعضي حركات ناخودآگاه از او سرزند كه بيننده آن را رقص پندارد .
سمع: استماع كلام الله ، استماع كلام نفس كليه و كلام ملائك .
سنت :زهد ، سخاوت و نصيحت خلق .
سواد الوجه الدار: فناي در حق به كلية حيثيتي كه صاحب اين فنا را وجود نماند ، نه در ظاهر نه در باطن ، نه در دنيا نه در عقبي و آن فقر حقيقي است و رجوع به عدم اصلي .
سواد اعظم: فقر .
سواري: احاطه و استيلا .
سؤال: طلب كردن حقيقت .
سوانح: علم ذوقي كه از عالم ارواح بر قلب انساني نازل شود .
سودا: جذبة الهي كه سرانجام به كشش تام به سوي حق و دور شدن از غير او بينجامد .
سودايي: كسي كه جان بر سوداي معشوق نهد .
سوخته: كسي كه به كمال عبوديت رسيده و متحقق به حق گشته است .
سويدا: قلب .
سياهكاران: ساقط شدگان در راه سلوك و طريقت و بازماندگان از سير به سوي خدا .
سياه مست: سالكاني كه سكر و جذبة آنان چنان عميق باشد كه تا حد زيادي قدرت تميز خود را از دست بدهند .
سياهي: ذات حق به سياهي تشبيه كرده اند چون همانطور كه در سياهي ، چشم تشخيص ندارد در ذات خداوند نيز هيچ چشمي قادر به ديدن نيست مگر در خدا محو شود همانگونه كه همه چيز در سياهي محو است .
سيب زنخ: علم لذت از مشاهده حق .
سير:نزد صوفيان دو گونه است : " سير الي الله " و " سير في الله " سير الي الله با شناختن خدا به نهايت مي رسد اما سير درخدا " في الله " را نهايتي نيست .
سيري: بي نيازي الهي .
سيل: غلبه احوال دل كه از فرح باشد .
سيم: تصفيه ظاهر و باطن .
سيمرغ: (عنقا) انسان كامل و سالك و اصل و عارف به ذات خدا .
سينه: صفت علم الاهيت .
سيه رويي: ممكن بود ممكنات كه جنبة عدمي دارد ، در مقابل جنبة وجودي كه توجه "ممكن " به مبدأ است .
شادي: بسطي كه بعد از قبض براي سالك حاصل مي شود .
شاهباز سدره نشين :روح و جان آدمي در مقام تجرد و بيرون آمدن از لباس ماده و ماديات .
شاهد: ـ آنچه بر اثر مشاهده يا به طريق علم لدني يا وجد و حال و يا تجلي و شهود در دل حاصل شود .
ـ خوب و خوبروي به اين تعبير كه او شاهد صنع خداي است .
شاه مرغان ملكوت :حضرت رسول (ص)
شب :عالم غيبي و جبروت و اين عالم خطي است ممتد ميان وجود و عدم و بعضي گويند ميان عالم " خلق " و عالم "امر" و بعضي گويند ميان عالم عبوديت و ربوبيت .
شبانگاه: نهايت احوال ، مالك شدن احوال .
شب رو: سالك ، شب خيز و بيدار
شب قدر: بقاي سالك به وجود حق تعالي .
شب هجر: فراق و جدايي از محبوب .
شب يلدا: نهايت انوار كه سواد اعظم آن است . نور ذات و نور عالم جبروت .
شتاب: سرعت سير بدون شعور به معرفت دقايق مقامات ، اين سيرگاه به حكم " جذبه " است و گاه به كوشش سالك در اعمال و رياضيات و عبادات .
شتر: كنايه از نفس مطمئنه .
شجر معرفت: معرفت حق
شجره: انسان كامل كه محل جلوة ذات و صفات رباني است .
شجرة طوبي: اصول معارف و اخلاق حسنه
شر :عدم مطلق
شراب :افراط محبت ، كمال ، عشق ، غلبات عشق .
شراب الست: عشق ازلي محبوب .
شراب پخته: عشق صرف (خالص) مجرد از مادة عالم ملكوت .
شراب تلخ: غلبات عشقي كه وجود اعتباري صوفي را به كلي از او بگيرد .
شراب توحيد: محو شدن در ذاتو مبرا گشتن از تمام شغلهاي دنيا .
شراب خام: عشق ممزوج با عبوديت
شرابخانه: عالم ملكوت ، باطن عارف كامل .
شرب: حلاوت طاعت و لذت كرامت و راحت انس .
شرح صدر: (1) حالت استعداد و قبول و يا تحمل واردات غيبي و نيز ظهور سعة باطن چنانكه همه چيز در وي گنجد و بر وي نيفزايد ،(2) صفت عارف كامل كه انوار معرفت الهي در دل وي تابش كرده باشد .
شرطه: باد موافق ، نفس رحماني .
شرك: در اعتقاد : براي خدا شريك و انباز دانستن كه "شرك اكبر" است
در عبادت : ريا كردن كه" شرك اصغر" است .
شرك جلي: كسي يا چيزي را شريك خدا گرفتن (شرك اكبر )
شرك خفي: ريا كردن يعني ملاحظة خلق در عبادت حق (شرك اصغر)
شرم :حصاري كه مياية ايمان و نشان كرم است . گفته اند حيابر هفت وجه است : حياء جنايت حياء تقصير ، حياء اجلال ، حياء كرم ، حياء حشمت ، حياء استحقار ، حياء حق .
شريعت :معرفت سلوك الي الله است و حقيقت دوام نظر به سوي اوست و طريقت سلوك طريق شريعت و عمل به اقتضاي شريعت است .
شريعت و طريقت و حقيقت: شريعت "گفت پيغمبر " است و طريقت "كردپيغمبر" و حقيقت "ديد پيغمبر" است
شست و شوي برداشتن خرده ها كه از تقصير حاصل شده باشد و صفاي حضور عاشق و معشوق .
شطح: كلامي كه به ظاهر غريب مي نمايد و به ظاهر شرع مطابق نيست اما مشايخ صوفيه در هنگام غلبه وجد و حال به زبان مي آورند كه براي اهلش با معني است و به حق و براي ديگران نياز به تفسير دارد .
شعاع وجود: تجليات انوار الهي در مقام تابش بر دلهاي عارفان .
شغاف: شغاف و شغف در لغت شدت محبت و ولع است و شفاف را پنج درجه است :
اول : امتثال امر محبوب ، دوم محافظت باطن از غير محبوب ، سوم : معادلات با دشمنان دوست چهارم : محبت محبان . پنجم پوشيده داشتن احوالي كه ميان عاشق و معشوق رود .
شفا: برطرق شدن بيماري دل به واسطة تحقق به انوار ملكوتي و برطرف شدن درماندگي فراق محبان .
شفع: عالم " خلق"
شفقت: ملاطفت و رحمت در حق غير به طوري كه از حالي غير ملايم كه به كسي رسد متأثر شود و همت بر رفع آن مصروف دارد .
شقاوت: بدبختي ، رانده شدن ازلي .
شكر: اعتراف به نعمت حق با خضوع به وسيلة قلب و زبان .
شكل: وجود حق تعالي .
شكوفه: نتيجة انواع علم كه مزيد عمل شود ، علو مرتبه .
شمايل: آميخته شدن صفات جماليه و جلاليه حق .
شمع: نور خدا و نورعرفان .
شمع الهي: قرآن مجيد
شنگي: پايدار شدن نورافشاني و درخشندگي انوار الهي از درگاه الهي در ماده .
شوخي: كثرت التفات ، تجليات وجودي در مظاهر حسي .
شور: حالت خاص كه به عارف دست مي دهد به واسطة شنيدن كلام حق و سخنان عبرت آمير و يا در حال سماع و رقص .
شوق :ميل زياد و بي تابي براي ديدار و طلب معشوق .
شهادت: جهان مشاهدت و عالم طبيعت .
شهباز روحاني: روح .
شهر: وجود مطلق .
شهر توحيد: مقام توحيد .
شهود: رؤيت حق به وسيلة حق .
شيخ: انسان كامل در شريعت و طريقت و حقيقت و بالغ در تكميل علوم سه گانه مذكور . شيخ نايب نبي است .
شيدا: اهل جذبه و صاحب شوق . عاشقي كه در غليان عشق خود را فراموش كند .
شيطان: آتش ممزوج به ظلمات .
شيوه: اندك جذبة الهي كه گاه باشد و گاه نباشد تا سالك مغرور و مغلوب نشود .
صاحب اشارت: كسي كه بيانش مشتمل بر لطايف و اشرات و علم معارف باشد
صاحب قلب: كسي كه او را عبارات لساني و فصاحت بياني از علمي كه در قلب اوست گرد آمده باشد .
صاحب مشام: صاحب ذوق و صاحب سر .
صاحب مقام: كسي كه مقيم باشد در يكي از مقامات قصد كنندگان و طلب كنندگان حق ، مانند مقام توبه و ورع و زهد و غيره
صاحب دل: چهار كس اند : " زاهد " كه دل او به شوق سوخته . " خائف " كه دل به اشك شسته . " مريد " كه دل او به خدمت كمر بسته . " محب " كه دل وي به درگاه حق پيوسته .
صاعقه: لهيب و شعله محبت است كه در يك آن محب را بسوزاند .
صالح: درجة صالح درجه اي فوق زاهدان و عابدان است .
صبا: نفحات رحمانيه كه از مشرق روحانيت آيد و دعوت كنندة بر خير باشد .
صبح: طلوع اوقات و احوال از افق عالم غيب .
صبح: ازل انوار ازليه حق .
صبر: تحمل بلايا و محنتها و ترك شكايت از آنها صبر را سه درجه است : (1 ) صبر از معصيت ، (2) صبر بر طاعت ، (3) صبر بر بلا .
صبوحي: محادثة با حق در خلوت .
صحبت: ( همنشيني ) يكي از آداب طريقت .
صحرا: عالم روحاني ، زمين امكان ، كتاب حق تعالي .
صحراي قدس: عالم لاهوت .
صحو: هوشياري (در مقابل سكر كه شيوة مستي عارفان است) صحت حال عبد با حق .
صدق: فضيلتي راسخ در نفس آدمي كه اقتضاي توافق و تطابق ظاهر و باطن كند با خدا و خلق در آشكار و نهان راست بودن .
دارندة صدق افعالش مطابق احوال است . و آنچنان كه نمايد باشد و لازم نباشد آنچنان كه بايد نمايد .
صدقه: بخشش و بر سه قسم است : به مال ، به تن ، به دل .
صديقيت: بالاترين درجه از ولايت و نزديك ترين درجات به نبوت .
صراحي: مقام انس ، مواقف و مقامات سالكان .
صراط مستقيم: طريق سير الي الله با پاي عشق و محبت (طريقت )
صعق: (بيهوش شدن ) مرتبه فنا در هنگام تجلي حق .
صفا: مبرا شدن از كدورت ، دور از غل و غش و كدورات نفساني بودن . ظاهر و باطن يكي بودن و خودداري از آميختگي با طبع و مذمومات .
صفات جلال: صفاتي كه متعلق به رحمت و لطف باشد .
صفات جمال: صفاتي كه متعلق به رحمت و لطف باشد .
صلاح: سلوك طريق هدايت ، استقامت حال بر آنچه عقل و شرع بدان بخواند .
صلح: قبول اعمال و عبادات .
صمت سكوت و يكي از آداب مريد .
صمد: در لغت به معني " ميان پر " و در اصطلاح ، خداوند تعالي است كه بندگان حاجتها بدو بردارند و شغلها بدو تفريض كنند و خويشتن به او سپارند .
صنم: يار و دلدار و محبوب .
صواعق: جمع صاعقه . برقهاي تجليات الهي و انوار ازلي است كه همة: عالم و آدم را پديدار كرد .
صوامع: جمع صومعه ، مقام توجه دل و قطع علاقه از غير خدا .
صور: كنايه از نفحه الهي .
صورت: نسب و اضافات اشخاص وجودي .
صوره الحق: محمد مصطفي (ص)
صورت اله: انسان كامل .
صوفي: كسي كه از خود فاني بود و به حق باقي از دست طبايع رسته و به حقيقت پيوسته ، اهل كمال را صوفي خوانند .
صوم: روزه ، گفته اند روزه سه قسم است : صوم عام و صوم خاص و صوم خاص الخاص . صوم عام ، امساك از طعام و شراب و غيره است . صوم خاص ، همه قوا و اعضاء را در روزه نگهدارند ، و صوم خاص الخاص كه مخصوص مقربان درگاه است كه علاوه بر آنها توجه دل به حق و غير را فراموش كردن است .
صومعه: عبادتگاه و در اصطلاح صوفيان مقام توجه دل را گويند و مقام تفرد و تجريد و قطع علاقه از ماسوي الله (= آنچه غير خداست ) ، مجلس عرفا و اولياء .
صهبا: تجلي ازلي ، شراب الست .
صيد: مقام جذبه ، مقام هجران .
ضلالت: گمراهي دل در باديه هوي و هوس .
ضوء: كشفي كه بعد از ظهور ، مستور نگردد .
ضياء: رؤيت اشياء به عين حق
طاق ابرو: كنايه از اهمال سالك كه باعث سقوط از درجه و مقام است .
طالب: جوينده را گويند از راه عبوديت به جهت كمال .
طامات: معارفي كه در اوان سلوك بر زبان سالك گذر كند
طاهر: پاكي كه خداي تعالي او را از آلودگي محافظت كند .
طاهر الباطن: كسي كه خداوند او را از وسواس و هواجس شيطاني و تعلق به اغيار حفظ كند .
طاهر السر: كسي كه هيچ آني از خدا غافل نباشد و دائماً اداء حقوق كند .
طاهر الظاهر: كسي كه خداي متعال او را از معاصي حفظ كند .
طاير گلشن قدس : روح انساني .
طب روحاني: علم به كمالات دل و آفات و امراض آن .
طبيب: شيخي كه قادر بر ارشاد و تكميل خلق است .
طبيب دل: حضرت رسولr .
طرب: انس با حق تعالي و سرور دل در آن .
طره: پيچش سير و سلوك ، حالاتي كه در سير و سلوك براي سالك پيش آيد و او را منقلب سازد .
طريق: مسلك خاص صوفيان ، مراسم الهي و احكام تكليفي .
طريق الله: راه وصول به سوي حق .
طريقت: (1 ) مجموعه آداب و اعمال قلبي و قالبي ( دروني و بروني ) كه صوفيان زير نظر پير طريقت براي نيل به حقيقت انجام مي دهند (2 ) سير خاص كه مخصوص سالكان راه حق است ( 3 ) راه حق انبياء پيشروان آنند و اوليا پس روان .
در فرق بين طريقت و شريعت گفته اند : در شريعت به انسان ها مي آموزند كه ديگران را نرنجانند ، در طريقت انسان ها را تربيت مي كنند كه از بد خلق نرنجند .
طلب: درد و كششي كه سالك مبتدي را به جستجوي حقيقت و ادار مي كند و از نخستين مراحل سلوك است معرفت خدا به وسيله دليل و وجدان .
طلسم: كنه ذات حق .
طلعت: تجليات جمال .
طمأنينه: سكون و رجا و امن و سرور و مكث مدام آن در قلب . بر خلاف "سكنيت " كه مكث مدام ندارد .
طمس: نيست گشتن رسوم و آثار صفات سالك در نورالانوار .
طوارق: آنچه بر دل وارد شود به بشارت يا به زجر اندر مناجات در شب و آنچه بر دلهاي اهل حقايق وارد شود از طريق سمع .
طوالع: اول چيزي كه پيدا شود از تجليات اسماء الهي بر باطن عبد و اخلاق و اوصاف او را مزين سازد .
طور: جمعيت خاطر و توجه همت سالك .
طور ايمن: سينة منشرح (گستردگي يافته ) به اسلام .
طهارت :پاكي دل از آلايش آنچه غير خداست . طهارت دو گونه است : ظاهر و باطن .
طيش :در مقابل عيش حالتي كه براي خواص درويشان در مقام تجلي حق ظاهر مي شود .
طيلسان: وسيلة تظاهر و عوام فريبي .
ظرافت: ظهور انوار حق از راه مشاهده .
ظلال اسماء الهي .
ظل الله: انسان كامل متحقق به حضرت احديت .
ظلم: درگذشتن انسان از مرتبة اعتدال ، در اصطلاح صوفيه كفر است كه پوشش از حق است و هواهاي نفساني كه موجب پوشيده شدن بنده از خداست .
ظلمات: ابتلاء و امتحان الهي .
ظلمت :عدم نور در چيزي كه صلاحيت روشني داشته باشد .
ـ كفر و عدم و هستي سالك .
ظلمت آباد: عالم سفلي و جهان طبيعت .
ظهور: ظهور چيزي ، وجود و نمود آن چيز است .
ظهور حق: تجلي اسماء و صفات و تعينات حق
اینجانب بهروز عارفی نیا(نجف قلی نژاد) متولد شهرستان آذرشهر،طلبه یکی از حوزه های شهر کاشان هستم.