معنی امامت2
امامت به معنى ولايت
امامت، درجه و مرتبه سومى دارد كه اوج مفهوم امامت است و كتابهاى شيعه پر است از اين مطلب، و وجه مشترك ميان تشيع و تصوف است. البته از اينكه مىگويم وجه مشترك، سوءتعبير نكنيد، چون ممكن است شما با حرفهاى مستشرقين در اين زمينه روبرو شويد كه مسأله را به همين شكل مطرح مىكنند. مسألهاى است كه در ميان عرفا شديداً مطرح است و در تشيع نيز از صدر اسلام مطرح بوده و من يادم هست كه كُرْبَن حدود ده سال پيش در مصاحبهاى كه با علامه طباطبايى داشت، از جمله سؤالاتى كه كرد اين بود كه اين مسأله را آيا شيعه از متصوفه گرفتهاند يا متصوفه از شيعه؟ مىخواست بگويد از ايندو يكى از ديگرى گرفته است. علامه طباطبايى گفتند متصوفه از شيعه گرفتهاند، براى اينكه اين مسأله از زمانى در ميان شيعه مطرح است كه هنوز تصوف صورتى به خود نگرفته بود و هنوز اين مسائل در ميان متصوفه مطرح نبود، بعدها اين مسأله در ميان متصوفه مطرح شده است. پس اگر بنا بشود كه از ايندو يكى از ديگرى گرفته باشد، بايد گفت متصوفه از شيعه گرفتهاند.
اين مسأله، مسأله «انسان كامل» و به تعبير ديگر حجّت زمان است. عرفا و متصوفه روى اين مطلب خيلى تكيه دارند. مولوى مىگويد: «پس به هر دَوْرى وليّى قائم است» در هر دورهاى يك انسان كامل كه حامل معنويت كلى انسانيت است وجود دارد. هيچ عصر و زمانى از يك ولىّ كامل- كه آنها گاهى از او تعبير به «قطب» مىكنند- خالى نيست؛ و براى آن ولىّ كامل كه انسانيت را به طور كامل دارد مقاماتى قائل هستند كه از اذهان ما خيلى دور است. از جمله مقامات او تسلطش بر ضماير يعنى دلهاست، بدين معنى كه او يك روح كلى است محيط بر همه روحها. باز مولوى در داستان ابراهيم ادهم- كه البته افسانه است- در اين مورد اشارهاى دارد. او افسانهها را ذكر مىكند به اعتبار اينكه مىخواهد مطلب خودش را بگويد. هدف او نقل تاريخ نيست؛ افسانهاى را نقل مىكند تا مطلبش را بفهماند. [مىگويد] ابراهيم ادهم به كنار دريا رفت و سوزنى را به دريا انداخت و بعد سوزن را خواست. ماهيها سر از دريا درآوردند در حالى كه به دهان هر كدامشان سوزنى بود، تا آنجا كه مىگويد:
دل نگه داريد اى بىحاصلان در حضور حضرت صاحبدلان
و تا آنجا كه مىگويد آن شيخ (يعنى آن پير) از انديشه آن طرف واقف شد:
شيخ واقف گشت از انديشهاش شيخ چون شير است و دلها بيشهاش
مسأله ولايت در شيعه معمولًا به آن معناى خيلى به اصطلاح غليظش مطرح است، به معنى حجّت زمان كه هيچ زمانى خالى از حجّت نيست: وَ لَوْ لَا الْحُجَّةُ لَساخَتِ الْارْضُ بِاهْلِها يعنى هيچ وقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك انسان كامل خالى باشد؛ و براى آن انسان كامل مقامات و درجات زيادى قائلاند و ما در اغلب زيارتها كه مىخوانيم، به چنين ولايت و امامتى اقرار و اعتراف مىكنيم؛ يعنى معتقديم كه امام داراى چنين روح كلى است. ما در زيارت مىگوييم (اين را همه ما هميشه مىخوانيم و جزء اصول تشيع است): اشْهَدُ انَّكَ تَشْهَدُ مَقامى وَ تَسْمَعُ كَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى (تازه ما براى مردهاش مىگوييم. البته از نظر ما مرده و زنده او فرقى ندارند؛ چنين نيست كه زندهاش اين طور نبوده و فقط مردهاش اين طور است.) من گواهى مىدهم كه تو الآن وجود مرا در اينجا حس و ادراك مىكنى، من اعتراف مىكنم كه تو سخنى را كه من الآن مىگويم: السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ موسىَ الرِّضا مىشنوى، من اعتراف مىكنم و شهادت مىدهم كه سلامى را كه من به تو مىكنم: السَّلامُ عَلَيْكَ تو به من جواب مىدهى. اينها را هيچ كس براى هيچ مقامى قائل نيست. اهل تسنن (غير از وهّابيها) فقط براى پيغمبر اكرم قائل هستند و براى غير پيغمبر براى احدى در دنيا چنين علوّ روحى و احاطه روحى قائل نيستند. ولى اين مطلب جزء اصول مذهب ما شيعيان است و هميشه هم آن را مىگوييم.
بنابراين، مسأله امامت سه درجه پيدا مىكند و اگر اينها را از يكديگر تفكيك نكنيم، در استدلالهايى كه در اين مورد هست دچار اشكال مىشويم. لهذا تشيع هم مراتبى دارد. بعضى از شيعيان فقط قائل به امامت به همان معنى رهبرى اجتماعىاند؛ مىگويند پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى رهبرى بعد از خود تعيين كرده بود و ابوبكر و عمر و عثمان بيجا آمدند. همين مقدار شيعه هستند و در آن دو مسأله ديگر يا اعتقاد ندارند و يا سكوت مىكنند. بعضى ديگر، مرحله دوم را هم قائل هستند ولى به مرحله سوم نمىرسند. مىگويند مرحوم آقا سيد محمّد باقر دُرچهاى، استاد آقاى بروجردى در اصفهان، منكر اين مرحله سوم بوده؛ تا مرحله دوم پيش مىآمده ولى از آن بيشتر اعتقاد نداشته است. اما اكثريت شيعه و علماى شيعه مرحله سوم را هم اعتقاد دارند.
ما اگر بخواهيم وارد بحث امامت بشويم بايد در سه مرحله بحث كنيم: امامت در قرآن، امامت در سنت و امامت به حسب حكم عقل. در مرحله اول بايد ببينيم آيا آيات قرآن در باب امامت دلالت بر امامتى كه شيعه مىگويد دارد يا نه؟ و اگر دلالت دارد، آيا فقط امامت به معنى رهبرى سياسى و اجتماعى را مىگويد يا امامت به معنى مرجعيت دينى و حتى امامت به معنى ولايت معنوى را هم مىگويد؟ از اين كه فارغ شديم بايد وارد بحث امامت در سنت بشويم، ببينيم كه در سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله راجع به امامت چه آمده؟ بعد مسأله را از نظر عقلى تجزيه و تحليل كنيم كه عقل در هريك از سه مرحله امامت چه چيز را قبول مىكند؟ آيا مىگويد از نظر رهبرى اجتماعى حق با اهل تسنن است و جانشين پيغمبر صلى الله عليه و آله بايد به وسيله شوراى مردم انتخاب شود يا اينكه پيغمبر جانشين خود را تعيين كرده است؟ همين طور در آن دوتاى ديگر عقل چه مىگويد؟
حديثى در باب امامت
قبل از ذكر آيات قرآن در باب امامت، حديث معروفى را برايتان عرض مىكنم كه آن را، هم شيعه روايت كرده است و هم سنى. معمولًا حديثى را كه مورد اتفاق شيعه و سنى باشد، نمىشود كوچك شمرد زيرا وقتى هر دو فريق از دو طريق روايت مىكنند، تقريباً نشاندهنده اين است كه پيغمبر اكرم يا امام قطعاً اين مطلب را فرموده است. البته عبارتها كمى با هم فرق مىكنند ولى مضمون آنها تقريباً يكى است. اين حديث را ما شيعيان اغلب به اين عبارت نقل مىكنيم: مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِلِيَّةً «1»
هركس بميرد و پيشواى زمان خود را نشناسد، مرده است از نوع مردن زمان جاهليت. اين، تعبير خيلى شديدى است چون در زمان جاهليت مردم اصلًا مشرك بودند و حتى توحيد و نبوت هم نداشتند. اين حديث در كتب شيعه زياد آمده و با اصول شيعه هم صددرصد قابل انطباق است. در كافى كه معتبرترين كتاب حديث شيعه مىباشد، اين حديث هست. عمده اين است كه اين حديث در كتابهاى اهل تسنن هم هست. آنها در روايتى به اين عبارت نقل كردهاند: مَنْ ماتَ بِغَيْرِ امامٍ ماتَ ميتَةً جاهِلِيَّةً «2»
هركس بدون امام بميرد، مانند اين است كه در جاهليت مرده است. عبارت ديگرى كه نقل كردهاند اين است: مَنْ ماتَ وَ لَيْسَ فى عُنُقِهِ بَيْعَةٌ ماتَ ميتَةً جاهِلِيَّةً آن كه بميرد و در گردن او بيعت يك امام نباشد، مردنش از نوع مردن جاهليت است. به عبارتى هم كه شيعه نقل مىكند، سنّىها زياد نقل كردهاند. عبارت ديگر: مَنْ ماتَ وَ لا امامَ لَهُ ماتَ ميتَةً جاهِلِيَّةً. اين عبارتها خيلى زياد است و نشاندهنده اهتمام زياد پيغمبر اكرم به مسأله امامت است.
كسانى كه امامت را تنها به معنى رهبرى اجتماعى مىدانند، مىگويند ببينيد پيغمبر اكرم به مسأله رهبرى تا كجا اهميت داده كه معتقد شده است اگر امت رهبر و پيشوا نداشته باشد، اصلًا مردنش مردن جاهلى است، براى اينكه صحيح تفسير كردن و صحيح اجرا كردن دستورات اسلامى بستگى دارد به اينكه رهبرى، رهبرى درستى باشد و مردم پيوندشان را با رهبر محكم كرده باشند.
اسلام يك دين فردى نيست كه كسى بگويد من به خدا و پيغمبر اعتقاد دارم و بنابراين به هيچ كس كارى ندارم. خير، غير از خدا و پيغمبر، تو حتماً بايد بفهمى و بشناسى كه در اين زمان رهبر كيست و قهراً در سايه رهبرى او فعاليت كنى.
آنها كه امامت را به مفهوم مرجعيّت دينى معنى مىكنند، [در معنى اين حديث] مىگويند كسى كه مىخواهد دين داشته باشد، بايد مرجع دينى خودش را بشناسد و بداند كه دين را از كجا بگيرد.
اينكه انسان دين داشته باشد ولى دينش را از مأخذى بگيرد كه ضد آن است، عين جاهليت است.
آن كسى كه امامت را در حد ولايت معنوى مىبرد، مىگويد اين حديث مىخواهد بگويد كه اگر انسان مورد توجه يك ولىّ كامل نباشد، مانند اين است كه در جاهليت مرده است.
اين حديث را چون متواتر است خواستم اول عرض كرده باشم كه در ذهن شما باشد تا بعد دربارهاش بحث كنيم. حال برويم سراغ آيات قرآن.
امامت در قرآن
در قرآن چند آيه هست كه مورد استدلال شيعه در باب امامت است. يكى از آن آيات آيه إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ است (اتفاقاً در همه اينها روايات اهل تسنن هم وجود دارد كه مفاد شيعه را تأييد مىكند). ما آيهاى در قرآن داريم به اين صورت: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ «1». «انما» يعنى منحصراً (چون اداة حصر است). معنى اصلى «ولىّ» سرپرست است. ولايت يعنى تسلط و سرپرستى: سرپرست شما فقط و فقط خداست و پيغمبر خدا و مؤمنينى كه نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند. ما در دستورات اسلام نداريم كه انسان در حال ركوع زكات بدهد كه بگوييم اين يك قانون كلى است و شامل همه افراد مىشود.
اين، اشاره است به واقعهاى كه در خارج يك بار وقوع پيدا كرده است و شيعه و سنى به اتفاق آن را روايت كردهاند و آن اين است كه على عليه السلام در حال ركوع بود، سائلى پيدا شد و سؤالى كرد، حضرت به انگشت خود اشاره كرد، او آمد انگشتر را از انگشت على عليه السلام بيرون آورد و رفت؛ يعنى على عليه السلام صبر نكرد نمازش تمام شود و بعد به او انفاق كند؛ آنقدر عنايت داشت به اينكه آن فقير را زودتر جواب بگويد كه در همان حال ركوع با اشاره به او فهماند كه اين انگشتر را درآور، برو بفروش و پولش را خرج خودت كن.
در اين مطلب هيچ اختلافى نيست و مورد اتفاق شيعه و سنى است كه على عليه السلام چنين كارى كرده است و نيز مورد اتفاق شيعه و سنى است كه اين آيه در شأن على عليه السلام نازل شده، با توجه به اينكه انفاق كردن در حال ركوع جزء دستورات اسلام نيست (نه از واجبات اسلام است و نه از مستحبات آن) كه بگوييم ممكن است عدهاى از مردم به اين قانون عمل كرده باشند. پس «كسانى كه چنين مىكنند» اشاره و كنايه است، همانطور كه در خود قرآن گاهى مىگويد: «يقولون» مىگويند، و حال آنكه يك فرد آن سخن را گفته. در اينجا «كسانى كه چنين مىكنند» يعنى آن فردى كه چنين كرده. بنابراين به حكم اين آيه على عليه السلام به ولايت براى مردم تعيين شده است. اين، آيهاى است كه مورد استدلال شيعه است. البته اين آيه خيلى بيش از اين بحث دارد [كه در جلسات آينده دربارهاش سخن خواهيم گفت.]
آيات ديگر آياتى است كه درباره جريان غدير است. خود قضيه غدير جزء سنت است و ما بعد بايد درباره آن بحث كنيم. ولى از آياتى كه در اين مورد در سوره مائده وارد شده يكى اين آيه است: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ «1» (اينجا لحن، خيلى شديد است) اى پيامبر! آنچه را كه بر تو نازل شد، تبليغ كن و اگر تبليغ نكنى رسالت الهى را تبليغ نكردهاى. مفاد اين آيه آنچنان شديد است كه مفاد حديث مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِلِيَّةً. اجمالًا خود آيه نشان مىدهد كه موضوع آنچنان مهم است كه اگر پيغمبر تبليغ نكند، اصلًا رسالتش را ابلاغ نكرده است.
سوره مائده به اتفاق شيعه و سنى آخرين سورهاى است كه بر پيغمبر نازل شده و اين آيات جزء آخرين آياتى است كه بر پيغمبر نازل شده است؛ يعنى در وقتى نازل شده كه پيغمبر صلى الله عليه و آله تمام دستورات ديگر را در مدت سيزده سال مكه و ده سال مدينه گفته بوده و اين، جزء آخرين دستورات بوده است. شيعه سؤال مىكند اين دستورى كه جزء آخرين دستورهاست و آنقدر مهم است كه اگر پيغمبر آن را ابلاغ نكند همه گذشتهها كأنلميكن است، چيست؟ يعنى شما نمىتوانيد موضوعى نشان بدهيد كه مربوط به سالهاى آخر عمر پيغمبر و اهميتش در آن درجه باشد كه اگر ابلاغ نشود هيچ چيز ابلاغ نشده است. ولى ما مىگوييم آن موضوع، مسأله امامت است كه اگر نباشد، همه چيز كأن لم يكن است، يعنى شيرازه اسلام از هم مىپاشد. بعلاوه، شيعه از كلمات و روايات خود اهل تسنن دليل مىآورد كه اين آيه در غديرخم نازل شده است.
در همان سوره مائده، آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً «2» (امروز دين را به حد كمال رساندم و نعمت را به حد آخر تمام كردم، امروز است كه ديگر اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم) نشان مىدهد كه در آن روز جريانى رخ داده كه آنقدر با اهميت است كه آن را مكمّل دين و متمّم نعمت خدا بر بشر شمرده است و با بودن آن، اسلام اسلام است و خدا اين اسلام را همان مىبيند كه مىخواسته و با نبودن آن، اسلام اسلام نيست. شيعه به لحن اين آيه- كه تا اين درجه براى اين موضوع اهميت قائل است- استدلال مىكند و مىگويد آن موضوعى كه بتواند نامش مكمّل دين و متمّم نعمت و آن چيزى باشد كه با نبودنش اسلام اسلام نيست، چه بوده است؟ مىگويد ما مىتوانيم موضوعى را نشان بدهيم كه در آن درجه از اهميت باشد ولى شما نمىتوانيد. بعلاوه، رواياتى هست كه تأييد مىكند اين آيه هم در همين موضوع وارد شده است. اينها، سه آيهاى بود كه من به طور عصاره از استدلالهاى شيعه برايتان عرض كردم.
اینجانب بهروز عارفی نیا(نجف قلی نژاد) متولد شهرستان آذرشهر،طلبه یکی از حوزه های شهر کاشان هستم.